میرداماد و دختر شاه عباس
شب هنگام طلبه ی جوانی در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختري
وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه ی بيچاره اشاره کرد که سكوت كند و هيچ نگويد
.
دختر پرسيد: "شام چه داري
"
طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشهاي از اتاق خوابيد
.
صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد مأموران، شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصباني پرسيد: "چرا شب به ما اطلاع ندادي
و ...."
طلبه گفت: "شاهزاده تهديد کرد که اگر به کسي خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد.
"
شاه دستور داد که تحقيق شود که آيا اين جوان خطايي کرده يا نه
؟ و بعد از تحقيق از طلبه پرسيد: "چطور توانستي در برابر نفست مقاومت نمايي
"
طلبه 10 انگشت خود را نشان داد و شاه ديد که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسيد.
طلبه گفت: "چون او به خواب رفت نفس اماره
مرا وسوسه مينمود. هر بار که نفسم وسوسه ميکرد يکي از انگشتان را بر روي شعله ی سوزان شمع ميگذاشتم
تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدين وسيله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا
، شيطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ايمانم را بسوزاند
."
شاه عباس از تقوا و پرهيزکاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده را به عقد
طلبه در آوردند .
نكته ی اخلاقی:
اگر شب در حال درس يا مطالعه بوديد حتماً درب را باز بگذاريد و در اطاقتان هم حتماً شمع داشته باشيد،چون برق با كسي شوخي ندارد![]()
.
بر ثانیه ی ظهور مهدی(عج) صلوات
برچسبها: میرداماد , ملاصدرا , شاه عباس , داستان کوتاه
نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 8:25  نويسنده حسن بهگام

