در فراق دوست
دلـم قــرار نمی گـیـرد از فـغـان بی تو
سـپنـدوار،ز کـف داده ام عـنـان،بی تو
ز تـلـخ کـامی دوران نـشـد دلـم فـارغ
ز جـام عیش، لبی تر نکرد جان بی تو
چـو آسـمـان مـه آلـوده ام ز دلـتـنـگی
پر است سـینـه ام از اندُه گران بی تو
نسـیم صـبـح نمی آورد ترانه ی شوق
ســرِ بــهــار نـدارنـد ، بـلـبــلـان بی تو
لـب از حـکـایــت شـبـهـای تـار میبندم
اگر امان دهدم چشم خونفشان بی تو
از آنزمان که فروزان شدم ز پرتو عشق
چـو ذرّه ام بـه تـکـاپوی جـاودان بی تو
گزاره ی غم دل را مگر کنم چو "امین"
جـدا ز خلق،به محراب جمـکران بی تو
نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 15:20  نويسنده حسن بهگام
