یارِ مُ کوچنه؟!

  

جمعه شب که مصادف بود با ۱۲/۹/۸۹ قبل از شروع شدن سریال مختارنامه،قلم و کاغذ رو برداشتم تا که شاید شعری بلغور کنم آخه از آخرین شعری که گفتم مدت زیادی میگذشت...همون طور که شعرای عزیز میدونند اولّین شرط شعر گفتن،سرازیر شدن حس و موضوعی است که میخواهی براش شعر بسرائی.

اینجانب به شخصه،در ابتدا از خودم میپرسم برا چه چیز میخوای شعر بگی؟و بعد قالبشو انتخاب میکنم.دوبیتی ها بیشتر برا ترانه گفتنه ولی رباعی ها برای من،یه جور دفتر خاطرات میمونه که موضوع یا اتفاقی رو در قالب دوبیت به نظم در میارم.

نمیدونم چرا،ولی یه مرتبه یاد سن خود افتادم که تازه از 25 گذشته،یعنی ربع قرن،و دیگه اینکه هنوز متأهل نشده،برخی از موهای سرم،شیری(سفید) شده اند.

 تاریخ تولد اینجانب:

شنبه  = 20/7/64
12  اکتبر  1985
27 محرّم 1406

خوشحالم که توی ماه ارباب حسین(ع) به دنیا اومدم و اوّلین گریه ی من،توی محرم به گوش رسید...

سال:  گاو
سمبل ماه: ترازو  
نام ماه در ایران باستان: مثره (عهد و پیمان)

مناسبتها:

  • روز بزرگداشت حافظ شیرازی (سال 685 )
  • روز جهانی اسکان معلولان و سالمندان (سال 1359)

اینجانب،معتقدم که جفت ایده آل هر شخصی رو قبل از توّلد تعیین کرده اند و در مسیر زندگی حتماً سر راه آدم قرارش میدن که البت این به خود فرد بستگی داره که به موقع اونو بشناسه و بدستش بیاره یا اینکه با تنبلی از دستش بده.

بنابراین مقرر شد که شعرم تو مایه های طنز و با موضوعیت "بال پرواز" باشه...

بنده به زوجین،به دیدِ دو بال پرواز نگاه می کنم که با هم و دوشادوش هم به هدفی که خود تعیین می کنند،حرکت می کنند...همسر من بسان بال پروازم می مونه که منو باید به کمال نزدیک و نزدیکتر کنه...و چون تنها تشخیص دهنده ی اون،مالک اسرار غیبه،گفتم از خودش می پرسم ولی پیشاپیش بهش گفتم:

"بهم نگو فعلاً صبر کن"

سه مصرع اوّل راحت تشریف فرما شدن ولی هر کاری کردم وزن مصرع آخر تکمیل نشد...بنابراین کاغذو انداختم کنار و به همراه بچه های خوابگاه نشستیم پای سریال مختار...همین که سریال تموم شد برا اینکه زمزمه ی لالائی و تیزر آخرشو نشنوم زود تلویزیون رو خاموش کردم(آخه صدای زنه) و بالطبع با این کارم،به طور محترمانه،به بچه های اتاق گفتم: "لطفاً گورتون رو گم کنید!"

دوباره کاغذو برداشتم و چندین بار،سه مصرع قبلی رو زمزمه کردم که یکهو مصرع چهارمی،که اتفاقاً سؤالی بود،بر زبانم جاری شد و از چشام برقی جهید آخه این همون مصرع آخر بود که با استفاده از یه کلمه ی زابلی تکمیل شده بود.

 

یارِم کجاست؟

 

ربـعِ قرن از مـن گذشته،ای خـدا

موی من شیری بگشته،ای خـدا

با مـن از صـبـر و شـکـیبائـی نگو

یارِ من أگجَ نشسته،ای خـدا؟ 

رباعی از حسن بهگام / جمعه 12/9/89 / ساعت 23:05

اگجَ: کجا (در گویش زابلی=?akja)
کوچنه؟:
کجاست؟ (در گویش لری=?coochene)
مُ:
من (در گویش لری=mo)


یه سؤال:
تو رو زیر نظر دارم ولی مطمئن نیستم که تمامی شرایط منو قبول داشته باشی!...و اینکه بر فرض محال،شرایط منو داشته باشی،از کجا بفهمم که دلِ تو هم پیش منه و حاضری بال پروازم بشی؟!


دل نوشته هایم: