قربون حکمتت؛ خدا

سربازی ، سرباز معلمی یا معافی؟!

 

یا حسین - دهدشتبا خوندن دل نوشته ی هفتم با کلیک روی عنوان "من بگفتم یا حسین"، آنگاه ادامه ی این دل نوشته رو بخونید تا بفهمید چرا هیچ کار خدا بی حکمت نیست.

بعد از حدود ۶ سال که کارشناسی ریاضی محض رو به اتمام رسوندم، دلم به این خوش بود که اگه با سرباز معلمی بنده موافقت کنند هیچ ضرری نکرده ام.(دل نوشته ی هفدهم: خداحافظ زابل عزیز)

بنابراین به محض رسیدن به دهدشت، افتادم دنبال تکمیل و ارسال دفترچه ی اعزام به خدمت که خداروشکر زود به اتمام رسید ولی متأسفانه و بر خلاف عادت معمول و با راه اندازی خدمات الکترنیک پلیس+۱۰ ، خیلی سریع برگه ی تاریخ اعزام برایم ارسال شد.

طبق اون برگه، می بایست در تاریخ یک دی ۹۰ خودم رو به نظام وظیفه ی استان معرفی کنم...بدجور دست و پام رو گم کردم زیرا که برای سرباز معلم شدن می بایست تاریخ اعزام،روز یکم یکی از ماه های زوج ۱۲ - ۲ - ۴ (اسفند - اردیبهشت - تیر) می بود.

زود و بدون معطلی رفتم نظام وظیفه ی شهرمون که اونو دو ماه تمدید کنم ولی با کمال تأسف هر کاری کردم اونو تمدید نکردند.

وقتی به آموزش و پرورش دهدشت مراجعه کردم و دیدم هیچ کاری از دست اونا بر نمی یاد، فرداش یعنی یکشنبه ۱۳آذر۹۰(یک روز مونده به آغاز ماه ارباب حسین(ع)) و بدون فوت وقت به قصد رفتن به نظام وظیفه ی استان راهی مرکز استانمون(یاسوج) شدم.

نظام وظیفه در شهر یاسوج ، خ گلستان۳ و جنب بیمارستان امیرالمؤمنین واقع شده است... حدود ساعت ۸.۴۵ با سواری آقای کشاورز راهی یاسوج شدم.(کرایه= ۸.۵۰۰ تومان)

چندین ارباب رجوع جلوی من رسیده بودند، بنابراین صبر کردم تا مسئول مربوطه یعنی "سروان ب"، جواب اونارو داد و همین که نوبت من شد با تِتِه پته کردن خواسته ام رو مبنی بر تمدید تاریخ اعزام مطرح کردم که ...

گفت: "۱۸۰۰ نفر نیرو کم آورده ایم و به هیچ عنوان تمدید نخواهیم کرد"

گفتم: " اگه برم تهران چی؟!"

گفت: "بازم فرقی نمیکنه باز باید بیای پیش خودم!!!"

خدا نصیبتون نکنه جوری توی دلم خالی شد که اگه کارد به شکمم میزدن خون ازش بیرون نمی اومد.

نمیدونم چی شد که ناخودآگاه گفتم:

"پس پرونده ی پزشکی ام رو فعال کنید تا به بهانه ی اون و افتادن دنبال کارای پزشکی تاریخ اعزام جدید برام صادر بش‍‍ه!"

ایشون فرمودند: "مگه چته؟ همینجوری که نمیشه!"

گفتم: "دستم خَلِه(کج هست=khale)"

بعد دو دستم رو به موازات هم قرار دادم و نشونش دادم.

با تعجب نگام کرد و گفت: "خب بدو برو یه دفترچه ی جدید بگیر و بیا تا اگه سرهنگ موافقت کنه، معرفیت کنیم به پزشک بیمارستان امیرالمؤمنین"

و ادامه داد: "اگه پزشک معتمد(دکتر نصر)،مشکل دستت رو تائید کنه، تاریخ اعزامت خود به خود لغو میشه و باید بری دنبال کارای معافی"

فلش بک به گذشته: علت خَل بودن دستم:

وقتی سال ۷۷(کلاس سوم راهنمائی)دستم شکست،رفتیم پیش دکتری تبعیدی به نام ؟! (که انگاری سوگند نامه ی پزشکی رو شکسته بود) ... اون دکتر که خدا ان شاءالله عاقبت خود و خونواده اش رو ختم به خیر کنه، اینجور تشخیص داد که ماهیچه ی دستم از بالای آرنج پاره شده و هرچی من و پدرم اصرار کردیم که روی رادیولوژی دستوری بده تا بریم برای اطمینان یه عکس بگیریم در جواب می فرمود:

"مگه پولت اضاف شده، مطمئنم که دستت نشکسته و فقط ماهیچه اش پاره شده"

بعد ۱۵روز، من و پدرم با کلی مکافات گچ دستم رو باز کردیم... خدا نصیبتونتون نکنه لحظه ای رو که با کمال تعجب دیدیم که پهلوی آرنج دستم، سوراخ شده و خون سیاه ازش بیرن زده... مادرم کلاً خودشو باخت و گفت: "نکنه دستت فاسد شده باشه! "

وقتی رفتیم پیش دکتر و دستی رو که تنها از ۱۸۰ تا ۱۵۰ درجه باز میشد(زیاد تا نمیشد) رو نشونش دادیم، با یه اعتماد به نفس ساختگی گفت:
"حالا برو یه عکس بگیر...به نظرم دستت علاوه بر پاره شدن ماهیچه، شکسته بوده ولی شانس آوردی که هنوز نبسته
! "

باز اونو گچ گرفت ولی وقتی دوباره بعد از مدت مقرر گچش رو باز کردیم دیدیم که بدجور جوش خورده به نحوی که خداروشکر الان دست چپم حدود ۶ سانتی متر کوتاه تر از دست راستمه!!!

و امّا بعد:

... وقتی حرفای "سروان ب" رو شنیدم، نور امیدی تو دلم شروع به تابیدن گرفت که قابل توصیف کردن نیست ولی از ائمه و بالاخص ارباب ابا عبدالله بینهایت تشکر کردم زیرا که در حین سفر خیلی به اون متوسل شدم و ازش خواستم همونجور که به هنگام افتادن و شکستن همین دست، ناخودآگاه ذکر زیبای اسمشو به لبم جاری کرد این دفه هم به خاطر دل مادرم کمک کنه که تاریخ اعزامم تغییر کنه...

خلاصه زود پریدم و یه دفترچه ی جدید گرفتم و بردم تحویل مسئول مربوطه دادم. مسئول مربوطه یعنی "سروان ب"، نامه ای مبنی به شروع فرایند معافیت پزشکی دستم داد تا اگه "سرهنگ ف" مسئول حوزه ی نظام وظیفه تأئید کرد، برم پیش دکتر مورد تأئید نظام وظیفه تا دستمو معاینه کنه.

از این که میدیدم در عین ناامیدی، داره کارم درست میشه خوشحال بودم زیرا مطمئن بودم که هر دکتری دستم رو ببینه به عدم کارائی اون، رأی مثبت میده.

نامه رو دست سرهنگ دادم و در جوابش که گفت:
"مشکل پزشکیت چیه که میخوای معاف بشی؟!"
دو دستم رو موازی کردم و نشونش دادم!
زود برگشت و گفت: "اینجوری نمیشه! پیرهنت رو دربیار و نشونم بده"
منم از خدا حواسته، کُتم رو درآوردم و آستین پیرهنم رو بالا زدم و برآمدگی ناشی از شکستگی دست چپم رو نشونش دادم.
با یه نگاه مأیوس کننده گفت: "معاف نمیشی!"

چون ریگی به کفشم نبود با اعتماد به نفسی دو چندان و با صلابت در جوابش گفتم:

"حداقلش اینه که معاف از رزم میشم. اگه نشدم باز خوبیش اینه که تاریخ اعزامم به تأخیر میفته و سرباز معلّم میشم."

بعد اضافه کردم: "بابا بنده 6سال تو زابل دانشجو بودم و علناً انگاری سرباز بوده ام چرا نباید الان از مدرک کارشناسیم استفاده کنم؟! اگه هم منظورتون از تمدید نکردن اینه که ممکنه جنگ بشه، باید به عرضتون برسونم که اگه خدای نکرده جنگ هم بشه، لازم نیست شما بیائید دنبال ماها! بلکه من و امثالهم، خودمون با کله میائیم! "

خلاصه نامه رو بردم پیش "سروان ب" و بعد پاراف کردن، منو فرستاد پیش دکتر نصر که توی بیمارستان امیرالمؤمنین به سربازا ویزیت میداد.
اونجا نیز یه 7500 دیگه برای گرفتن شماره، رفت توی پاچم!

دیدم نزدیک اذونه بنابراین از سرباز اونجا سراغ نمازخونه ی بیمارستان رو گرفتم. با خودم گفتم: "هر چی خدا بخواد همون میشه...بنابراین اول نمازم رو بخونم بعد برم پیش دکتر نصر."
نمازم رو خوندم بعد رفتم پیش دکتر ... وقتی به اتاق دکتر وارد شدم، همین که دستم رو نشونش دادم،گفت: "تو که دستت مشکل داره چرا پیراهن تنگ میپوشی؟!"

پبراهنم تنگ نبود بلکه چون دست چپم خیلی بد جوش خورده،برا بالا بردن آستینم منو اذیت میکنه. خلاصه هرحور بود پیراهن رو جلو دکتر نصر بالا زدم و وقتی دستم رو دید گفت: "مادر زادیه یا قبلاّ شکسته؟!"
که گفتم قبلاً شکسته...

اوّل کمی مکث کرد که چی بنویسه و بعد، اینجور نوشت:

"دست چپ نامبرده به علت شکستگی قبلی، تغییر شکل ظاهری داده و هر گرونه حرکت مخاطره آمیز برای ایشان توصیه نمیشود(عین جمله نیست بلکه کلیت نظر ایشون اینجور مرقوم شد)

گفتم ممنون و زود برگشتم حوزه ی نظام وظیفه.

دوباره "سروان ب" منو فرستاد پیش "سرهنگ ف " که بند آخر همون نامه رو برای ارسال به نظام وظیفه ی تهران پاراف کنه تا اونا تاریخ اعزامم رو لغو و برگه ی معرفی به کمیسیون پزشکی رو برام صادر کنند.

وقتی سرهنگ،نظر دکتر رو خوند انگار که از نظر دکتر ناخرسند باشه و با حالت غیظ و از روی اکراه گفت: "که باید تا هفته ی دیگه مدارک پزشکی ات رو بیاری!"
منم تو دلم به عصبانیت و ضایع شدنش خندیدم و رفتم پیش "سروان ب".

خدا خیر بده "سروان ب" رو زیرا ایشون گفت: "باشه تو سیستم برات تائید میکنم و تاریخ اعزامت رو لغو میکنم و دیگه برو شهر خودت تا یه نامه ی معرفی به بیمارستان خاص، برات پست بشه."

گفتم: "چقد طول میکشه؟"

برا این پرسیدم که بدونم چقد فرایند رسیدگی به درخواست پزشکی ام طول میکشه که از 1دی بگذره و نهایتش تاریخ اعزام بعدی ام برج 12 یا 2 یا 4 خواهد شد که بنده نیز برای سرباز معلم شدن به تاریخ اعزام یکی از موارد بالا نیاز داشتم.
گفت:" یکی یا دو هفته!"
تو دلم به "سرهنگ ف" زبون دراوردم که یعنی دیدی اگه خدا بخواد، از تو گنده تر هم نمیتونه جلو پای خلق خدا سنگ تراشی کنه.
از خوشحالی به مادرم زنگ زدم و گفتم: "که مشکلم حل شد."

سرتون رو در نیارم...

بنده رفته بودم که تاریخ اعزامم رو تغییر بدم ولی خدارو شکر وقتی نامه ی معرفی نامه به رئیس علوم پزشکی یاسوج رو دریافت کردم، دو روز بعدش یعنی روز دوشنبه ۲۸آذر۹۰ رفتم یاسوج و اونجا منشی رئیس علوم پزشکی منو برای معاینه به دو دکتر متخصص و جراح ارتوپدی به نام های دکتر "ع - ن" و "ح .ر - م" واقع در کلینیک شهید مفتح به مدیریت "دکتر آ" واقع در چهار راه معاد معرفی کرد.

ابتدا رفتم مطب دکتر "ع - ن" و از منشی اش برا ساعت ۱۶ نوبت گرفتم. منشی دروغ گویش در جواب سؤالم که پرسیدم: "دکتر صبح ها جایی نمیشینه؟"  گفت: "خیر"

بعدش رفتم کلینیک شهید مفتح و با کمال تعجب منشی کلینیک بهم گفت که دکتر "ع - ن" ساعت ۱۰ همین جا میشینه و دکتر "ح.ر - م" بعد از ظهر ساعت ۱۶ میشینه.

ویزیت دکتر "ع - ن"، ۴هزار و خوردی و ویزیت دکتر "ح.ر - م" ۵هزار و خوردی شد.

دکتر "ع - ن" همین که دستم رو جلوی دو خانم دانشجوی دکترا معاینه کرد، گفت:
"زود برو بیمارستان شهید بهشتی عکس بگیر و بیا تا نظرمو بنویسم."
بعدش ادامه داد: "دفترچه(ی بیمه) ات رو بده"
گفتم: "ندارم"
گفت: "گرون پات میفته!"
گفتم: "چکار کنم ندارم!‍ آزاد بنویس میرم میگیرم."

رفتم بیمارستان شهید بهشتی تا عکس بگیرم(حدوداً ۹۰۰۰تومان شد). از ویزیتور رادیولوژی پرسیدم: "کمتر نمیشه؟"  گفت: "اگه بری بیرون و آزاد بگیری که ۳۰ تا ۴۰ پات میفته" بنابراین دیگه حرف اضافی جایز نبود.

وقتی عکس رو نشون دکتر "ع - ن" دادم، با دیدن عکس، نظر قبلی خودش رو تأئید کرد و به انگلیسی دو جمله ی خوش خط مثل زیر نوشت.

نظر دکتر راجع به دستم

از نحوه ی حرف زدنش فهمیدم که دیگه نباید به فکر معاف از رزم شدنم باشم بلکه اگه دکتر بعدی همین نظر رو تأئید کنه احتمال زیاد معاف میشم.

چون دکتر "ح.ر -م" بعد از ظهر مینشست، بنابراین رفتم مسجد صاحب الزمان یاسوج و اونجا نمازمو خوندم. بعد برای اینکه نرم خونه ی فامیلائی که به جای اومدن دنبالم، الکی تعارف میکردند بیا خونه، برا نهار 1000 تومن کیک فنجونی گرفتم و رفتم یه کافی نت تا یه جوری وقتو بکشم، آخه نوبتم برا دکتر بعدی، ساعت 16 بود.

جالب اینجاست که سر ظهر و نزدیک اذون، یکی دیگر از فامیلای به اصطلاح متمدن بنده، وقتی گفتم: "ساعت 4 برا دکتر بعدی نوبت دارم"، به جای تعارف کردن گفت: "وقتی خواستی بری پیشش بهم تک بزن!"

وقتی حرکت زشت اونارو دیدم به خودم نهیب زدم که...
تا خدارو داری اونارو میخوای چکار؟!

دکتر دوم نیز فقط یه خط کشید و مهرش رو به نشونه ی تأئید، زیر نظر دکتر "ع- ن" زد.
نامه رو به مهر رئیس کلیک(دکتر آ) ممهور کردم و بعد کلی ماجرا(گم شدن گوشیم تو تاکسی)، شب رو خونه ی دوست گلم سید اکبر سادات
واقع در سراوتاوه (سرآبتاوه) سر کردم و فرداش برگشتم دهدشت.

از همین جا از پذیرائی گرم اون عزیز و خونواده ی خون گرمش و بالاخص به خاطر اون مرغ شکم بسته بی نهایت تشکر میکنم و خداکنه قسمت بشه و توی دهدشت حسابی ازشون پذیرائی کنم.

وقتی مدارک رو تحویل سرباز نظام وظیفه دادم، تعجب کرد که چرا خیلی زود رفتم جواب نامه رو آوردم. بعدش گفت: "برو سه شنبه بیا برا کمیسیون"

سه شنبه ظهر در تاریخ ۶دی۹۰ به هر قیمتی بود خودم رو رسوندم نظام وظیفه ی دهدشت. اونجا تعدای زیادی جوون به همراه همراهانشون برای شرکت در کمیسیون پزشکی یا کفالت جمع شده بودند.

چون تا ۱۲.۱۵ دکترای مورد نظر نیومدن، بنابراین همونجا و تو نمازخونه ی نظام وظیفه، نمازم رو خوندم و وقتی اومدم بیرون، دیدم که جلسه تشکیل شده و بنده رو نیز با زبون بی زبونی، شوت کردن بیرون تا وقتی نوبتم شد برم تا دکترا منو معاینه کنند.

اول از همه، اکثر جوونائی رو که به خاطر همراهی والدین بیمار و کهن سالشون برا گرفتن معافی کفالت مراجعه کرده بودند، احضار کردند، و وقتی نوبت به من شد...

دکتر، اول پرونده ام رو مطالعه کرد و دستم رو به درخواست رئیس انتظامی منطقه، نشونشون دادم و خود دکتر بر اساس کتابچه ای که جلو روش بود شروع کرد به نوشتن چیزائی تو پرونده ام. از ۴ گزینه ی پیش روش برا معاف شدن، موردائی رو نیز علامت زد که چون ازش فاصله داشتم، نفهمیدم چی نوشت.

خواستم متوجه عمق فاجعه بشه گفتم:
"آقای دکتر اینکه دستم ۶سانت کوچیکه رو هم مینویسی؟!"

که در جوابم ...

گفت: " نمیخواد! به خاطر اینکه دستت بد جوش خورده، م ع ا ف ی! "

چشا و گوشام دو تا شد و دوباره پرسیدم چی؟!

گفت: "معافی! فردا بیا جوابشو بگیر!"

از تعجب دهنم وا موند و به زور آب دهنم رو که خشک شده بود قورت دادم و چون دیده بودم هرکی معاف میشه باید بره و حدوداً ۱۱۰ هزار(۱۰۹.۲۰۰) برا صدور کارت بریزه به حساب،به درجه دار گفتم: "فیشارو میدی که بریزم به حساب"

گفت: "فردا بیا و بگیر...باید چند دکتر دیگه فردا نظرشونو بده و چون حتماً معافی همون فردا بیا بگیر."

ترسیدم تا فردا نظرشون عوض بشه بنابراین از سرباز مسئول فیشا،خواستم تا شماره حساب فیشارو بهم بده تا فردا به همراه فیشای واریزی به حوزه ی نظام وظیفه مراجعه کنم.

وقتی فیشارو بهم داد جلوی "سروان ب" به سربازه که خیلی خوش برخورد بود و دندوناش رو با سیم پر کرده بود گفتم: "تخفیفی،چیزی؟!"

گفت: " اگه تحت پوشش کمیته یا بهزیستی بودی از فیش ۱۰۰ تومنی، ۹۵ هزار تخفیف، شاملت میشد ولی الان هیچی!" بعدش انگار که فامیلام رو میشناخت گفت: "شما خونواده ی بهگام پولدارید"

گفتم: "اونا پول دارن، به من چه؟! ... بنده تا یاد دارم خودم خرج و مخارج زندگی و تحصیلم رو درآورده ام."

بعدش گفتم: "باشه اشکال نداره ولی صورتت رو بیار جلو!!!"

خیلی تعجب کرد و گفت: "چرا؟!"

گفتم: "نترس، تو بیار جلو!"

آروم و با احتیاط صورتشو آورد جلو.

جلو کادری و مسئول واحد پزشکی(آقای ن.م) و مثه برق، یه ماچ آبدار ازش گرفتم و زدم بیرون.

خلاصه اینکه:

خداروشکر در تاریخ ۷دی۹۰ که مصادف بود با سالگرد تولد نامزدمو نیز صدور جواز کسب لوارم خانگی برقی، م ع ا ف شدم.

      بر ثانیه ی ظهور مهدی(عج) صلوات