رفتم کارگری،عاشق شدم!
سلام شپل جان حالت چطوره؟ می خواستم باهات دردودل کنم...
امان از این همه تجمل گرایی،از این همه مدگرایی،از این همه چشم و هم چشمی،از این همه...
من الان یک جوان پاک و ساده و بی آلایش هستم که به سن ازدواج رسیده ام.هر وقت بچه ها از عشق و عاشقی صحبت می کردند خنده ام می گرفت،می گفتم عشق چیه،عشق کیلو چند!؟...تا این که تابستان 88 شد و ما برای تعطیلات تابستونی رفتیم خونه.بعد از چند روز،یه کار توی شهرستان "امیدیه" برای پدرم پیدا شد که من هم با پدر و چند تا کارگر دیگه برای کار رفتیم امیدیه.
روز اوّلی که کار کردیم برگشتیم شهر امیدیه،چون خونه ی دو تا از عمه ها و یکی از پسر عموهام امیدیه است.
داشتم با پدرم صحبت می کردیم که امشب رو کجا بریم که...
پدرم گفت: "بریم خونه ی پسر عموت."
این شد که ما هم رفتیم خونه ی پسر عمو.
وقتی رسیدیم رفتم با پسرش "پارسا" که 3 سالش بود بازی کردم،که یک لحظه پارسا از دستم در رفت و رفت تو یکی دیگه از اتاقها! من هم دنبالش رفتم توی اتاق و دیدم دختری نشسته،در حالیکه دست و پامو گم کرده بودم،دست و پا شکسته بهش سلام کردم و زودی از اتاق اومدم بیرون.حتّی دیگه پارسا را با خودم بیرون نیاوردم!
سر و وضع ظاهریم زیاد رو به راه نبود که با دختره رو به رو شدم چون تازه از سر کار برگشته بودم و هنوز دوش نگرفته بودم...
بعد از اینکه دوش گرفتم اومدم شام رو خوردم و بدون معطلی رفتم تو رختخواب.چون خیلی خسته بودم زود خوابم برد ولی صبح که بلند شدم احساس کردم که حوصله ی هیچ کاری رو ندارم.انگار دوست نداشتم دوباره بروم سر کار.ذهنم درگیر بود انگار که تمام شب رو به موضوعی فکر کرده باشم.ذهنم خسته بود تازه فهمیدم که قیافه ی دختره مدام تو ذهنمه..
با خودم گفتم: "لعنت بر شیطون این چه فکریه که من دارم؟ مگه میشه من هم عاشق بشم؟"
تو همین فکرها بودم که صبحانه را آوردند،بعد از صبحانه اسم دختره را بخاطر اینکه زن پسر عموم صداش زد فهمیدم.
آماده شدیم برا رفتن سر کار ولی در فاصله ی بین خونه تا محل کار که تقریباً 36کیلومتر بود حتـی یک دفعه هم با پدرم صحبت نکردم...
رسیدیم به محل کار و بعد از آماده کردن مصالح ،برای کارگرها صبحانه درست کردیم.ولی من میل نداشتم انگار که سیر باشم،بنابراین نتونستم صبحانه بخورم!
هر چه که پدرم اصرار می کرد من جواب رد می دادم،تا این که موقع نهار شد و وضع به همین منوال پیش رفت.این بار هم حتی یک لقمه نتونستم بخورم.
بعد از ظهر که برگشتیم امیدیه رفتم خونه ی عمه ام.موقع شام شد این بار با بی میلی و اصرار زیاد عمه چند لقمه ای غذا خوردم و رفتم خوابیدم.
فردا صبح پدرم گفت: "اگه بخوای مثل دیروز غذا نخوری نمی خواد بیائی سر کار"
من هم گفتم: "چشم امروز دیگه غذا می خورم"
ولی شپل به خدا توی آن روز هم،نتونستم صبحانه و نهار بخورم. تا اینکه دوباره برگشتیم خونه ی عمه.
توی راه هر چه پدرم می گفت: "چته؟"،جواب سر بالا بهش می دادم!.
شب قبل از غذا داشتم لباسامو می شستم که...
عمه ام بهم گفت:"راستشو بگو چت شده؟ هر وقت اینجا بودی خیلی سر حال بودی ولی الان چت شده،مشکلت چیه؟"
بهش گفتم: "مشکلی ندارم من خوبم و طوریم نیست..."
عمه که رفت تنها شدم.با خودم فکر کردم که بهتره بهش بگم،این شد که دوباره صداش زدم و قضیه را بهش گفتم...طوری نگام کرد انگار که اصلاً نفهمیده چی گفتم!
دوباره گفتم:"بابا من از یکی خوشم اومده"
بهم گفت: "الکی میگی!؟"
گفتم:" والا راست می گم،از یکی خوشم اومده!"
گفت:"حالا اون دختر کیه؟منم می شناسمش؟ از آشناهامون هست یا نه؟"
گفتم: "بله می شناسیش و بعد اسمشو بهش گفتم!"
صورتم رو بوسید و گفت: "هر چی خدا بخواد همون میشه"
فردا نیز مثل روزهای قبل بدون غذا گذشت.!
دیگه پدرم عصبانی شده بود گفت: "باید وسایلت رو برداری برگردی خونه."
شب که برگشتیم خونه،عمه ام ماجرا را برای پدرم تعریف کرد.
از خنده صورت پدرم سرخ شده بود (از قول عمه ام)
پدر بهش گفت: "پس به این خاطره که اعتصاب غذا کرده بود؟باید فردا بره خونه!"
وقتی که دید من خونه نمیرم،خودش منو با ماشین آورد گذاشت خونه و فرداش برگشت امیدیه.
پدر،موضوع را به مامانم گفته بود ولی من ناراحت بودم که از امیدیه دور شدم!
همه اش خدا خدا می کردم که گوشیم زنگ بخوره که بابام بگه دوباره بیا سر کار!!!
ساعت تقریبا 12 ظهر بود که گوشیم زنگ خورد.وقتی دیدیم شماره ی بابامه که افتاده،با کلی خدا خدا کردن جوابشو دادم...
بابام گفت: "یکی از کارگرها مشکل براش پیش اومده فوری خودت رو برسون سر کار"
ما هم از خدا خواسته فوری شال و کلاه کردیم رفتیم به سمت امیدیه...
چند روزی امیدیه بودیم و بابام هیچ وقت درباره ی این موضوع با من صحبتی نکرده بود به همین خاطر بسیار از دست بابام دلگیر بودم تا اینکه...
توی راه برگشت به خونه خودم سر بحث را با بابام باز کردم و اون هم در جواب گفت:
"اولاً، تو هنوز درس داری و نمیشه!
ثانیاً، ما بریم خواستگاری جایی که پسر عموت رفته؟!(ناگفته نماند دختره، خواهر زن پسر عمومه)
ثالثا، مردم چی میگن؟!"
گفتم: "مگه از نظر شرع و دین و اسلام مشکلی داره؟!"
گفت: "نه"
گفتم: "من به عرف کاری ندارم،اونو می خوام"
بعد از 10 روز رفتیم خواستگاری ولی خانواده ی دختر بسیار از این حرکت ما ناراحت و دلگیر شدن...
گفتن: "چرا وقتی دختر بزرگترمون تو خونه نشسته،شما دختر کوچکتر را از ما خواستگاری می کنید؟" چند بار دیگه هم رفتیم ولی قبول نکردند...
بعد از چند ماه که اومده بودم دانشگاه،خبر دادند که خواهر بزرگترش ازدواج کرده،برا همین به خونواده ام گفتم که بروند خواستگاری.اونها هم دوباره رفتند،ولی باز جواب رد شنیدند!
با هر کی که مشورت کردم گفتند: "باید خود دختره را جایی پیدا کنی و حرفهاتو بهش بزنی."
ولی من هر چه که فکرش را می کنم می بینم که از نظر اسلام این ارزش زن رو پایین میاره.چه معنی داره که توی کوچه و خیابون پیداش کنی،سر راهشو بگیری و باهاش صحبت کنی؟(لازم به ذکر است که به خانواده اش گفتم که اجازه بدهید با خودش صحبت کنم ولی باز قبول نکردند).
آخه چرا دختر شیعه باید این جور تفکری داشته باشه که حتماً باید مثل غربی ها توی رستوران یا کافی شاپ و یا هر جای دیگه ای ببریش و در مورد ازدواج باهاش صحبت کنی؟! چرا این قدر منزلت و جایگاه خودشون رو پایین می آورند؟؟؟ و بسیاری چراهای دیگر؟؟؟
مخلص کلام:
شپل جان دیگه خسته شدم منتظر جواب و راهنمایی هات هستم...(راستی شپل مشخصاتمو ندی بیرون!!!)
دوست دار تو مردی از دیار ایل "بهمئی"
نکته ی مدیر وبلاگ:
این متن را یکی از دوستام به صورت خصوصی(در قالب چند نظر)در بخش "نظر بدهید" مطالب اسفند فرستاده بود،ولی چون این متن را حاوی کلی پیام برا شما دوست عزیز دیدم، وقت گذاشته،ویرایشش کردم و با حذف مشخصات فرستنده ی متن،براتون گذاشتم.
امیدوارم خوشت اومده باشه و نظر خود را برا دوستم در پائین همین مطلب بذارین.
نکته ی مهم:جهت دسترسی آسان به وبلاگم،توی گوگل بنویس "شپلستان" و اینتر بزن.
بر ثانیه ی ظهور مهدی(عج) صلوات
داستان های شپلستان:
نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 9:14  نويسنده حسن بهگام
