من بگفتم یا حسین

 

 

سال 77 در مقطع سوم راهنمائی و در مدرسۀ نمونه دولتی جوادیه مشغول به تحصیل بودم.دوران راهنمائی بچه ای بیش از اندازه فعال بودم که به طرق مختلف از جمله بازی فوتبال،انرژی خود را تخلیه می می نمودم.

چون تو بازی خیلی خطا می کردم و بعد حق به جانب مدعی می شدم که خطا نبوده،بچه های محله بهم می گفتن:

                 "بهانه نمکی"،یعنی زیاد بهونه و دبه درمیاری.

عصر یکی از این روزا در حالیکه با بچه ها جلوی مغازمون جمع شده بودیم،شروع کردیم به بازی.بازی از این قرار بود که یه نفر بین دو تا از پایه های سایه بون جلو مغازه،به عنوان دروازبون بایسته و بقیه به سمتش شوت بزنند.

در حین پنالتی زدن بودیم که توپ یکی از بچه ها افتاد روی سایه بون آلومینیومی،که ارتفاع پایه هایش کمی بیشتر از دو متر بود.جو گیر شدم و زود رفتم بالا که توپ رو بیارم...

از پایه ای که به دیوار مغازه متصل بود بالا رفتم و توپو انداختم پائین ولی وقتی برا پائین اومدن،داشتم از میله ی اون آویزون میشدم،هوس کردم کمی تاب بازی کنم،بنابراین همانطور که از بالا و با دو دست،میله ی افقی را گرفته بودم به کمک پاهام خودمو جلو عقب کردم تا اینکه بتونم چنان تابی بخورم که پاهام رو به سقف سایه بون بزنم!

در این حین که حسابی افتادم رو دور جلو عقب شدن،یه مرتبه شیطون اومد تو جلدم و اینجور بهم وانمود کرد که الان توی سالن ژیمناستیکی و اگه دستاتو ول کنی چند متر جلوتر و دقیقاً عمودی روی هر دو تا پات فرود میای!

تا یادم میفته از خودم تعجب میکنم که چطور به این فکر نکردم که توی ژیمناستیک نیز،یه ورزشکار در حالی که داره به صورت عمودی حرکت میکنه دستای خود را ول می کنه تا روی دوپا فرود بیاد،نه در حالی که داره افقی حرکت میکنه.

خلاصه چشتون روز بد نبینه ما نیز گول شیطون نامردو خوردیم و دستامونو ول کردیم به این امید که...ولی به فاصله ی حدوداً 5/3 متر جلوتر چنان به زمین خوردم که اگه دست چپم زیر کمرم قرار نگرفته بود حتماً صدمه ی جبران ناپذیری به سرم وارد میشد.

 

اوّل یه توضیحی در مورد اعتقادات سالای راهنمائیم میدم،بعد یه ماجرائی در این باره براتون میگم که به معجزه ای که برای من اتفاق افتاد،اعتماد کنید.نمی گم باور کنید زیرا با باور نکردن شما چیزی از من کم نمیشه ولی حسی که به من دست داده و میده را آنچنان که باید و شاید،درک نخواهید کرد.

 

من توی اون سالها اهل نماز و این حرفا نبودم و یادم هم نمیاد که توی مجالس عزاداری آقا اباعبدلله شرکت کرده باشم.اگه هم نماز میخوندم جوری بود که بنا به دلائلی شخصی!،تا خونه بودم نمی خوندم ولی وقتی میرفتم مدرسه ی نمونه،در دو ساعت استراحت بین کلاس های صبح و بعد از ظهر،قضای نمازهای برگردن خود را بجای می آوردم.

 

مسئولان امر مدرسه ی شبانه روزی نمونه دولتی جوادیه ی دهدشت،که اون موقع در نزدیکی آموزش و پرورش دهدشت واقع بود،جوری برنامه ریزی کرده بودن که مثل بقیه ی مدارس از ساعتای 7 تا 12 کلاس داشته باشه ولی از 12 تا حدوداً 5/13 دانش آموزان به چند کار مشغول بشن از جمله نماز، ناهار و استراحت.

 

چون بچه هائی که از جاهای دیگه به این نمونه ی شبانه روزی اومده بودن دارای اتاق،تخت و این حرفا بودن،بنابراین ماها که توی شهر ساکن بودیم،در بیشتر مواقع و در وقت استراحت به تختهای اونا هجوم میبردیم و بعد از تمام شدن وقت استراحت، دوباره میرفتیم سر کلاسا تا حدود ساعت 16 که مینی بوسهای مردسه برای انتقال بچه ها به خونه هاشون،میومد.

 

چون مدرسه ی شبانه روزی نمونه دولتی جوادیه علاوه بر جمعه ها، پنج شنبه ها نیز تعطیل بود!،بنابراین بهترین روز هفته ی من روز چهارشنبه بود.زیرا که بعد از ظهرش معلما کلاسشون را زودتر تعطیل می کردند تا بچه هایی که میخواستن برن خونه هاشون توی دهات و شهرای اطراف،به ماشین های گاراژ خود برسن و از اون ور،شنبه ها نیز کمی با تأخیر،کلاس اوّل هفته شروع میشد تا رفته هایی که منزلشون نزدیکه، خودشونو بروسنن.

 

و حالا ماجرای عجیبی که برام اتفاق افتاد و هرگز فراموشش نمیکنم رو براتون می تعریفم تا اوّلن خودم هواسم جمع باشه که یه وقت هدفمو گم نکنم و ثانیاً به این عزیزی که الان داره اینو میخونه بگم که:

"شکر شیعه بودن و داشتن چنین اربابی یادت نره."

 

و امّا بعد...

اون لحظه ای که با اون سرعت بالا و از ارتفاع حدوداً 5/2 متری به جلو پرت شدم و محکم به سنگ فرش سیمانی جلوی مغازه اصابت کردم،ناخودآگاه و به طور غریزی ذکر زیبای "یا حسین" بر لبم جاری شد که گاهی یاد اون لحظه...

اشک شوقو بر گونه هام سرازیر میکنه،آخه آقام جونمو نجات داد.

 

بنابراین منم همچو اون مجنون بال و پر شکسته که با شنیدن حرف "ل" میگفت: "لیلی" با شنیدن کلمه ی "یا" یاد اون اون خاطره و ذکر زیبای "یا حسین" میفتم.

 

مـن بگفتم یا حسین

روزی  از جائی فتادم،مـن بگفتم یا حسین(ع)

زودی از دل بانگ دل دادم بگفتم یا حسین(ع)

هـمـچـو آن دیوانه مجنون،هر زمان یا بشنوم

اون روزی آیـد بـیـادم،چون بگفتـم یا حسین(ع)

رباعی  از حسن بهگام/ جمعه   3/ 8/81  / ساعت   38/23

 

و الان تنها افتخار و ره توشه ای که برای آخرت برداشته و می تونم بردارم،همین یا حسین گفتن های بعد نوشیدن آب،و شرکت در مجالس اهل بیته و به یقین میگم که تنها امیدم برای اون دنیا،حب ارباب حسین(ع) و آقام قمر بنی هاشمه و بس.

 

(شعر 73)

ز نــــــار دوزخ داور نـــتــــرســــــم

درون چنته ی من،یاحسین(ع) است

تک بیتی  از حسن بهگام/ جمعه  22/10/85 / ساعت   49/10

 

(شعر 83) یا ابالفضل

شـوم قـربــان نامت یا ابالفضل

فـدای تـشـنه کامت یا ابالفضل

بگویم چشم هر امری که گوئی

که باشم دیده بـانت یا ابالفضل

دوبیتی از حسن بهگام/ سه شنبه  2/10/86  / ساعت  05/6

 

 

(شعر112) آقای ما ابالفضل

تمومه زندگیمی آقای ما ابالفضل(ع)

برا ما نور عینی آقای ما ابالفضل(ع)

تـمومه افتخارت،اینـه کـه بت بگن که

بـــرادرِ حسینـی آقای ما ابالفضل(ع)

دوبیتی از حسن بهگام/ دوشنبه(چهارم شعبان)  5/5/88   / ساعت   38/16