مولاجان! بی پدری خیلی سخته![]()
امروز سالروز رحلت معمار کبیر انقلابه و فردا هم که اولین روز رهبری آقا سید علی خامنه ای است که مصادف شده با ۱۳ رجب و تولد آقام مولی علی علی السلام. فردا رو روزه گرفتن اونم برا آقام علی(ع) و پاسداشت خون شهدای ۱۵ خرداد دارای اجری عظیم است و چه بهتر که در مساجد معتکف شده باشیم.
مولی جان به یمن تولد با برکت شما و اونم در حرم امن الهی، فردا رو روز مرد یا همون پدر نامیده اند و میبایست به پدرای معنوی امت که اول شخص پیامبر(ص) است و بعد شما، تبریکی جانانه گفت و بعدش به اون کسانی که به قدرت خدا، نطفه ی مارو برا زیستنی موقت در این عالم خاکی نهادینه کردند و شاید چندی به تعلیم و تربیت و نیز مراقبت همت گمارده اند، شادباش گفت.
داشتم اینارو به دوستم میگفتم که با بغض برام درد و دلی جانانه کرد، بطوریکه اشکامو دراورد
. دوستم در جواب حرفای بنده این چنین به منبر رفت و خطابه ی غمینی
سرود که بد ندونستم به شمایی که الان سایه ی پدری مهربان و خونواده دوست بالا سرتونه، بگم:
"قدر پدراتون رو بدونید"
دوستم میگفت: "میگن فردا روز مرده و روز پدره و باید به پدرا تبریک گفت. ولی منی که هرگز سایه پدر رو بر سرم حس نکردم، باید به کی تبریک بگم؟
"
میگفت: "به خدا بی پدری سخته. اگه جسمش نباشه و یادش بین ما باشه یه چیزی ولی اگه باشه و وظایف پدر بودن رو انجام نده دردش بیشتره."
میگفت: "پدر بیشعور و عوضی ام که سر بر مهر خدا نمیذاره و نمیدونه قبله ی ...نش کدوم طرفه و چپ و راست ائمه رو، خدا و پیغمبر رو، نظام و انقلاب رو، و هر چی ارزشه زیر سؤال میبره؛ ادعاش ... خر رو پاره میکنه."
میگفت: "به اینکه من اهل نماز و روزه ام، به اینکه کلام رهبرم برام حجته، به اینکه اهل دروغ و جانبداری از طرفین ناحق دعوای فامیلی نیستم و ... افتخار که نمیکنه هیچ بلکه مدام سرکوفت میزنه."
میگفت: "اگه منو دیگران دعوامون میشد بجای اونکه بیاد ببینه تقصیر کیه و علت رو بپرسه یا مثل پدرای متعصب فقط جانب پسرشو بگیره؛ زود و بدون درنگ میزد تو گوش من فقط برا اینکه همسایه ازش دلخور نشه."
میگفت: "تو مدرسه بهم تهمت خلاف شرع میزدن ولی چون پدری نداشتم، نمیتونستم اونو ببرم که ازم دفاع کنه و مدیر خدا نشناس چون منو بی کس میدید میزد تو گوش منو بعدش عذر خواهی میکرد که میدونم حق با توئه ولی چاره نداشتم."
میگفت: "بچه بودم و اهل بازی گوشی. افتادمو دستم شکست. پدر بجای اینکه نوازشم کنه و منو دلداری بده جلو درو همسایه منو میزد که چرا دستت رو شکستی؟!"
میگفت: "وقتی بخاطر جانبداری از مادرم که اونو بی دلیل به باد کتک میگرفت به اون محل نمیذاشتم منو با ترکه ی درخت تر و چماق چوبی تنبیه میکرد."
میگفت: "یه بار که برادرم مادرمو چنان زده بود که بی هوش به زمین افتاد، منم رگ غیرتم گل کرد و برادرم رو زدم. ولی پدر عوضی ام
منو با سیم آنتن
چنان سیم کاری کرد که جای تاولهای خطی اون تا مدتها رو تنم باقی موند
فقط به این دلیل که اگه اون مادرتو زده به تو ربطی نداره
."
میگفت: "دانشگاه هم که قبول شدم حتی بهم تبریک نگفت که هیچ بلکه رشته ی قبولی ام رو مسخره کرد تا منم هر وقت میرفتم دانشگاه برا اینکه ریخت و قیافه ی نحسش رو نبینم و بتونم خرج تحصیلم رو دربیارم سالی یه بار به شهر و خونه ام سر میزدم."
میگفت: "اینقده برام عار بود که اونو به عنوان پدر معرفی کنم که مجبور شدم تنهایی برم خواستگاری دختر مورد علاقه ام. زیرا که تو مجلسا مدام منم منم میکنه و با دروغای سلمبه قلمبه اش مجلس گرمی میکنه و دیگه اینکه براش سخت نیست که بگه دین زرتشت از اسلام بالاتره."
ختم کلامش گفت: "پدرم! ازت متنفرم
"
کافی نت شپلستان:
آدرس: دهدشت - گاراژ سرپاریو(سرفاریاب) - خیابان شهید همایون فر جنوبی - روبرو تزئیناتی رضا کشاورز - جنب نانوائی سنگکی سیـد کلیک کن
بر ثانیه ی ظهور مهدی(عج) صلوات
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:36  نويسنده حسن بهگام

