|
4 شمع به نامهای امید،ایمان،صلح و عشق
و امّا بعد: | |
|
اولی گفت: "من صلح هستم!..." "با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد،فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت.سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت." دومی گفت: "من ایمان هستم!..." "با این وجود من هم ناچاراً مدتی زیادی روشن نمی مانم و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم...وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد." شمع سوم گفت: "من عشق هستم!..." "ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم.مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند.آنها حتّی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد." ناگهان ... پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید و گفت: "چرا خاموش شده اید؟ قرار بود شما تا ابد بمانید. و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن سپس شمع چهارم گفت: "نا امید نشو کودک با چشمهای درخشان،شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد. مخلص داستان: | |
بر ثانیه ی ظهور مـهـدی(عـج) صلوات
داستان های شپلستان(روشون کلیک کن
):

رسم است که در ایام کریسمس و در واقع توی آخرین ماه از سال میلادی،چهار شمع روشن مینمایند.هر شمع یک هفته میسوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع میسوزند.این چهار شمع نمادی از چهار خصلت انسانیست که با گذشت زمان و عدم حراست کافی،یا به خصلتی دیگر تبدیل می شوند و یا اینکه به طور کم یا زیاد،از بین خواهند رفت