بهگام نت دهدشت

کهگیلویه وبویراحمد(دهدشت)-ترفند-شهدا-رهبر-حجاب-داستان کوتاه

 انتخابات دهم مجلس 94 استان کهگیلویه و بویراحمد

 

همان سه نفر قابل پیش بینی برای حوزه های یاسوج (حاج غلام محمد زارعی = اصول گرا) - گچساران و باشت (غلامرضا تاجگردون = اصلاح طلب) - کهگیلویه، چرام، بهمئی و لنده (مهندس عدل هاشمی = اصول گرا) به مجلس دهم راه یافتند که ان شاءالله عزم خود را جزم کرده علاوه بر وظایف قانون گذاری و نظارت، برای آبادانی این استان محروم تلاش کنند.

 سامانه پیامک کهگیلویه و بویراحمد = smskb.ir

 

ماجرای رأی دادن بنده در هنرستان فاطمیه  دهدشت:

وقت رأی دادن، زن صاحب خونه دقیقا پشت سرم بود و از این که به کاندیدش رأی نداده بودم کلی ناراحت شد.  

اول صبح و تنها به قصد سرک کشیدن رفتم حوزۀ هنرستان فاطمیه  دهدشت تا اگه خلوت بود همانجا رأی را بندازم توی صندوق و بعدش بروم کافی نت.

دیدم که تنها 20 تا 30 نفری بیشتر نیستند به خیالم خیلی سریع انجام تکلیف کرده و میزنم بیرون ولی ای دل غافل خبر نداشتم که مجبورن خیلی کند کار کنند که چند ساعته همه رأی ندن و بعدش بگن خبری نیست.

خلاصه نردیک ساعت 10 وارد شدیم و شناسنامه را تحویل خانم پرندوار دادم.

کمی با افراد معرفی شدۀ کاندیدها صحبت کردم و ا زاینکه هنوز صبحونه نخورده بودند گله مند و وقتی گفتم اشکالی نداره عوضش اون 100 یا 150 رو به عنوان دستمزد بهتون دادن اینا یادتون میره، یکیش نارحن جواب داد که به معرفی شدگان کاندیدها چیزی نمیدن و بعدش رفتم در بخش ثبت کامپیوتری و خانم مسئول داشت به دستفال توضیح میداد که چون کارت ملی همراه افراد نیست و کدملی نیز ندارند مجبورم با سریال شناسنامه اونارو ثبت کنم .

دستفال به یه نفر دیگه گفت برو برگ آ 4 بیار شاید یه وقت لازم شد به صورت دستی کدملی افراد رو بنویسیم.

در این بین که خانمه شناسنامه رو برعکس می کرد تا سریال را بخونه و تایپ کنه، و ما نیز انگاری کافی نت داریم و هر ماه کلی ثبت نامی و حتی کد دانش آموزی افراد رو نیز از این سریال ها بدست می آوریم، گفتم خانم این پائین رو نگاه کن.  و در ادامه گفتم: "تقریبا دیگه پائین همه ی شناسنامه ها کدملی افراد رو نوشته اند و خیلی راحت کدملی اونارو میتونی ببینی و تایپ کنی. "

خلاصه خودشو نباخت و بدون تیشکر کردن کدملی ام رو وارد سیستم کرد و دادش دست نفر بعدی. (زن هست دیگر)

  سامانه پیامک کهگیلویه و بویراحمد = smskb.ir

 نفر بعدی که اصلا لیاقت حضور در حوزه را نداشت زیرا که خیلی تابلو داشت به دوستم می گفتم هوای سید یعنی موحد رو داشته باش.

نفر سومی یا چهارمی که فامیلش کیان اصل بود بهش گفت حق نداری اینجا حرف بزنی یعنی تبلیغ کنی.

نفر اولی خیلی پر رو گفت حالا که تو گفتی یعنی خفه میشم؟!

خلاصه شناسنامه رفت دست نفر آخری که ناظر شورای نگهبان بود و بعد واریز بن برگه به صندوق و دقت به شناسنامه و مهری که زده شده اند، مارو هدایت کرد به جلو برای نوشتن برگه های رأی.

یه پیرمردی که جلویم بود و بی سواد گفت: "میشه برام رأی رو بنویسی؟"

همینجوری گفتم: "بده به اون آقا که ناظر بود تا برات بنویسه؟"

اتفاقا هم جناحیش بود ولی سریع به قانون واقف بود و گفت ما حق نداریم برای افراد تحت هیچ شرایطی رأی بنویسیم.

منم گفتم: "باشه اسم کی رو برات بنویسم؟"

آروم سرش رو آورد در گوشم و گفت بنویس : "موحد" و زود پرسید مگه خودت نیز باهاش نیستی؟

گفتم: "نه با اون نیستم ولی بده تا برات بنویسمش"

کمی جبهه گرفت و گفت نه میدم کس دیگه بنویسه و دنبال کسی گشت ولی کسی رو ندید.

گفتم: "بابا نگران نباش بیا برات می نویسم بعد به یکی چون ناظر نشونش بده ببین اگر کاندید خودت را نوشته ام اون وقت بندازش توی صندوق."

بعدش گفتم: "خبرگان کی را برات بنویسم؟"

اصلا نمیدونست که به خبرگان هم باید رأی بدیم و در این بین که ازش می پرسیدم این یا اون؟ هر کدوم رو بگی تا برات بنویسم که زن ناظر گفت: "کاندید رهبری را براش بنویس "

  سامانه پیامک کهگیلویه و بویراحمد = smskb.ir

 

خلاصه بریم سراغ ماجرای اصلی خودمون:

اومدیم و اول از همه نام سید شرف الدین ملک حسینی رو برای خبرگان نوشتم و یه نگاهی به لیست نامزدها کردم که بلند زمزمه کرده بودم ببین از 65 نفر تنها 6 تا باقی مونده اند که ناظر شورای نگهبان گفت: "69 تا بودن نه 65 تا"

زن صاحب خونه که اتفاقاً فامیل نزدیکم نیز هست، همین که داشتم ایستاده رأی ام رو می نوشتم وقتی که دید اسم کاندیدم را نوشتم، با خنده و به شوخی یه فحشی بهم داد که چرا به کاندیدش رأی نداده ام.

تازه داشتم می رفتم بیرون که متوجه شدم گوشیم همراهم نیست.

خیلی راحت برگشتم توی حوزه و جلوی همه بازرس ها کلی دنبال گوشی گشتم و از یکی از مسئولین آقای دستفال خواستم به گوشی ام زنگ بزنه که آنتن نمی داد.

برگشتم دیدم روی همون صندلی اوله و زن صاحب خونه ام با نگهبان دم دری دارن می خندند.

نگو خودش اونو برداشته بوده و سریع خاموشش کرده بود.

منم گفتم: "تف مِن ریت نیا یکی طلبت، جبران می کنم."

  سامانه پیامک کهگیلویه و بویراحمد = smskb.ir

هنوز ساعت 11 نشده بود که صدای کل و سرور توی خونه و محل بلند شد و آسمان شهر دهدشت رفت زیر انواع تیر های کلاش، برقی و ...

طرفداران سردار سازندگی عدل هاشمی(امیرکبیر کهگیلویه) چو انداخته بودند که سردار با 39 هزار تا یا 20 هزار تا جلو هست  اونم زمانی که هنوز برخی ستادهای انتخاباتی از ترس مردم هنوز آرا را یا نشمرده یا شمرده و اعلام نکرده بودند و بیم این میرفت که خبر شایعه باشه و خدای نکرده فرداش، حادثه سال 82  مجددا تکرار بشه.

البته مسئولین عزیز نیز بیکار ننشسته بودند و اینجور که گفته شده حدودا 200 نیروی ضد شورش مجهز از خوزستان وارد کرده بودند و منتظر کوچکترین آشوب بودند تا خیلی راحت اونو توی نطفه خفه کنند.

خلاصه خدا خواست و از جانب یکی از دوستان آمار تقریبی از فرمانداری بهم می رسید و ساعت 1 بامداد جبران کردم و به صاحبخونه گفتم آمار گفته شده اینجوریه نه اونجوری که شما شنیده اید و طرف که آمادۀ خواب بودند مجبور شدند مجددا برن دم ستاد کاندید خود و البته تا وقتی برگشت باز آرا به نفع کاندیدش چرخیده بود و راحت برگشت و خوابیدند.  (اینم از تلافی بنده)

 سامانه پیامک کهگیلویه و بویراحمد = smskb.ir

نتیجه:
ان شاءالله که کاندید جدید بر خلاف دیگر کاندیهای سابق، خود را متعلق به کل شهرستان های چهارگانه کهگیلویه، چرام، بهمئی و لنده بداند و به اصلی ترین شعارهای انتخاباتی اش جامعه عمل بپوشاند که دور دومی که شرکت می کند بدون چک و چونه و مثل تاج گردون برود مجلس زیرا که مردم خود قدردان نمایندۀ زحمت کش هستند و نمایندۀ فعال نیازی به تبلبغات زیاد برای دور بعد نیست.

عدل هاشمی بعد از قانون گذاری و نظارت، روی دو مقولۀ مهم زیر پافشاری می کردند و اکثر رأی های طرفدارنش نیز به همین خاطر بوده است.

1- تأکید بر تلاش برای اشتغال زایی دائمی با ایجاد کارخانه جات، معادن و نیز کشاورزی و دامپروری  که این شهرستان های سراسر مهاجر پذیر را به قطب اشتغال تبدیل کنند و ...

2- اینکه در اکثر سخنرانی ها فرموده بودند که سعی می کنند کار جمعی را به کار فردی ترجیح دهند و در این راه نیز از هم فکری همۀ نخبگان سیاسی و اقتصادی استان و نیز جذب سرمایه های خیرین دیگر استان ها نهایت استفاده را ببرند.

 

لیست آراء کاندیهای مجلس دهم شهرستان های کهگیلویه لنده بهمئی و چرام - دهدشت

جهت عضویت در کانال کافی نت بهگام نت و برخورداری از اخبار استان و علی الخصوص شهرستان کهگیلویه روی لینک زیر کلیک کنید.

کانال بهگام نت دهدشت

یاعلی

 

آزمون علوم پزشکی یاسوج

۵۵۱۰ داوطلب برا ۸۹ شغل


علوم پزشکی یاسوجآزمون استخدامی نیروی قرارداد کار معین دانشگاه علوم پزشکی یاسوج، صبح جمعه هفدهم آذرماه ۹۱ با حضور پنج هزار و ۵۱۰ نفر شرکت کننده، در چهار حوزه امتحانی دانشگاه دولتی و آزاد یاسوج، گچساران و دهدشت، برگزار شد.

به گزارش ایلنا از یاسوج، این آزمون شامل پذیرش ۸۹ نیرو است که به صورت عمده مربوط به مشاغل خدماتی می باشد.

مقاطع تحصیلی موردنیاز در این آزمون از دیپلم تا کارشناسی در نظر گرفته شدکه در اقصی نقاط استان مشغول به کار خواهند شد.

این آزمون با همه استرس های خاص خود به پایان رسیده و داوطلبان باید با استرس بیشتری منتظر اعلام نتایج باشند.

براستی آیا مسوولان، این آزمون را بصدادرآمدن زنگ خطر بیکاری و بحران نبود کار در کهگیلویه و بویراحمد فرض می کنند؟

در صورت ادامه روند کنونی و فراهم نبودن فرصت های شغلی پایدار در کهگیلویه و بویراحمد سرانجام این استان در پنج سال آینده در بخش کار به کجا می انجامد؟

آیا مسوولان مرتبط با آمار اشتغالزایی بر کاهش نرخ بیکاری در کهگیلویه و بویراحمد اصرار خواهند ورزید؟

کهگیلویه و بویراحمد با داشتن یک درصد مساحت و جمعیت کشور، تولید و صادرکننده یک چهارم نفت و گاز کشور، یک دهم آب کشور، هشت درصد جنگل های زاگرس، بزرگترین معدن فسفات خاورمیانه و دهها مورد دیگر است.

دیدگاه بنده:

برگزاری این آزمون اگر برا هیچ کسی خوب نبود برا ما کافی نتی ها خوب بود زیرا برا هر ثبت نام ۲ تا ۳ هزار میگرفتیم ولی بدونید که ... 

۱- هزینه ی واریزی برای ثبت نام حدوداً ۸۳میلیون تومان بود.

 ۸۲.۶۵۰.۰۰۰ = ۱۵.۰۰۰ * ۵۵۱۰ داوطلب 

۲- به نظر شما چند نفر از این ۸۹ نفر از دل این آزمون بیرون خواهند آمد؟!

چرا بنده و خیلی ها با دیدن پارتی بازی های اکثراً حذبی در گزینش های این چنینی، هرگز در آزمون های استخدامی شرکت نمیکنیم؟!

چرا با اینکه چند نفر خواستن مرا با پارتی بازی و حق خوری استخدام کنند، قبول نکردم و با داشتن مدرک کارشناس ریاضی محض به شغل کافی نت داری روی آوردم؟!

۳- بنده شاید ۲۰ تا ۳۰ ثبت نامی داشتم که در این بین، چند نفر از اونها از استخدام قطعی خود سخن به میان آوردند و اینگونه نطق فرمودند که:

"پارتی ما گفته فقط برو ثبت نام کن."

به عنوان نمونه: طرف بر خلاف یکی از بندها مبنی بر داشتن مدرک تحصیلی در تاریخ ثبت نام،هنوز مدرکش را نگرفته ولی به توصیه ی پارتی اش در اداره ی بوق در آزمون شرکت کرد. (سندش موجود است)

۳- آیا چون جوانان ولایتی و همیشه در صحنه ی این استان همچون دیگر استان ها با تبلیغات بیگانگان بی تفاوتی را نسبت به انتخابات و ... نشان نمیدهند مسئولین باید آنها را به امان خدا واگذارند؟!

۴- آیا این استانی که به گواه آمار بیشترین اعزامی نسبت به جمعیت را در طول جنگ تحمیلی داشته باید اینگونه مورد ستم واقع شود؟!

به این آمار نگاه کنید:     گلزار شهدای دهدشت       شهدای کهگیلویه و بویراحمد

آمار شهیدان کهگیلویه و بویراحمد

۵- به خداوندی خدا قسم اگر برای بنده حقی قائل شوند که در مورد افراد باندباز و نیز استخدام شده ها نظر دهم هرگز آنها را حلال نمیکنم و از حق خود و دیگر جوانان تحصیل کرده ی متعهد این استان نمیگذرم، حتی اگر بچه مذهبی بوده و زیر علم حسین سالها نوکری کرده باشند.

۶- شنیده ام که در برخی استخدامی ها، افراد مرکز نشین را به جای دیگر شهرستانی های این استان جایگزین کرده و به نام آن شهرستان ها به کار گرفته اند که اگر چنین باشد و چون در این دنیا دستمان به جایی بند نیست تنها یک جمله خطابشان میکنم و بس:

"بخورید و بیاشامید و با اون پول های حرامی که از شغل ناحق بدست آورده اید، تولید مثل کنید و شکم هایتان را گنده کنید که من و امثال جوانان دیگر فردای قیامتی را پیشرو میبینیم که هرگز از حق خود نخواهیم گذشت."

استان

نرخ‌بیکاری تابستان ۹۱

نرخ‌بیکاری تابستان ۹۰

نرخ‌مشارکت اقتصادی۹۱

آذربایجان شرقی

۱۴.۸

۷.۵

۳۹٫۴

آذربایجان غربی

۸.۶

۸.۵

۴۵.۲

اردبیل

۱۳٫۶

۸.۵

۴۲٫۹

اصفهان

۱۴.۳

۱۳٫۹

۴۰.۲

البرز

۱۵

۱۷.۷

۳۷.۴

ایلام

۱۴.۱

۱۴.۴

۳۶.۱

بوشهر

۱۳٫۷

۱۳٫۷

۳۴.۳

تهران

۱۲٫۲

۱۰.۸

۳۸.۶

چهارمحال و بختیاری

۱۰.۳

۱۰.۸

۳۷.۶

خراسان جنوبی

۶.۳

۵.۷

۳۵.۹

خراسان رضوی

۸.۴

۶.۸

۴۱.۷

خراسان شمالی

۹٫۳

۸

۴۰.۲

خوزستان

۱۳٫۲

۹٫۳

۳۲٫۸

زنجان

۱۳٫۶

۷.۵

۴۳

سمنان

۷.۲

۱۰.۸

۳۱.۷

سیستان و بلوچستان

۱۰

۱۱.۶

۲۴.۶

فارس

۲۱.۲

۱۹٫۱

۳۷.۸

قزوین

۱۲٫۱

۱۱.۵

۳۹٫۳

قم

۱۱.۸

۸.۷

۳۵.۷

کردستان

۱۰.۴

۱۲٫۸

۴۱.۲

کرمان

۸.۲

۶.۵

۳۳٫۴

کرمانشاه

۱۴.۱

۱۱.۷

۳۸.۵

کهگیلویه و بویراحمد

۱۵.۹

۱۴

۳۲

گلستان

۹٫۳

۷.۵

۳۸.۲

گیلان

۱۴.۸

۱۶.۸

۴۳٫۴

لرستان

۲۰.۵

۱۵.۴

۳۵.۹

مازندران

۸.۷

۱۰.۳

۳۸.۶

مرکزی

۸.۹

۸.۴

۳۸.۹

هرمزگان

۱۲٫۴

۱۳٫۱

۳۵.۱

همدان

۸.۷

۹٫۴

۳۹٫۵

یزد

۹٫۷

۶.۹

۳۴.۹

منبع: خبرگزاری تسنیم و سایت استخدام

آیا این آمار واقعی می باشد؟!

 

بر ثانیه ی ظهور مهدی(عج) صلوات

کافی نت شپلستان(بهگام نت):
دهدشت - گاراژ سرپاریو(سرفاریاب) - خیابان شهید همایون فر جنوبی - جنب نانوائی سنگکی سیـد

سفارش تحقیق و پیامک تبلیغاتی: ۵۹۶۰ ۹۵۷ ۰۹۱۵ - ۵۷۲۲ ۳۲۲ ۰۷۴۴

 

عزاداری خوب است ولی...

عاشورای سال ۹۱

 

گریه بر حسین و نماز ظهر عاشوراگویند عارفی وقت نماز شب به فرزندش که بیدار بود، فرمود: "پاشو نماز شب بخون."

 

پسرک به حدیثی استناد کرد و گفت:
"دارم تفکر میکنم، همانا تفکر بر خدا از ۱۰۰۰ سال عبادت بالاتر است. "

*امام حسن عسکری علیه السلام:
«لَیسَتِ العِبادَةُ کَثرَةَ الصیّامِ وَ الصَّلوةِ وَ انَّما العِبادَةُ کَثرَةُ التَّفَکُّر فی أمر اللهِ» ؛
عبادت کردن به زیادی روزه و نماز نیست، بلکه (حقیقت) عبادت، زیاد در کار خدا اندیشیدن است.
تحف العقول، ص448

عارف فرمود: "تفکری مورد قبول است که الان تو را وادار کند که نماز شب بخونی!"

عزاداری و گریه بر سرور و سالار ما،اباعبدالله الحسین علیه السلام خوب است و در مدح و ثنای این عمل روایات متعددی وارد شده است که همانا دو قطره، آتش جهنم را به گلستان بهشت تبدیل خواهد نمود. ۱- اشک از خوف خدا  ۲- اشک بر حسین(ع)

*امام صادق (ع) فرمودند، جدم امام حسین (ع) می فرمود:
«أنا قتیل العبرة لا یذکرنی مؤمنٌ إلّا استعبَرَ»
من شهید گریه و اشکم ، هیچ مؤمنی ( مصائب مرا ) یاد نکرد مگر اینکه اشکهایش جاری شد .

*امام باقر (ع) فرمودند:
«ایّما مؤمن دمعت عیناه لقتل الحسین (ع) دمعةَ حتی تسیل علی خدّه بوّأه الله بها فی الجنة غرفا یسکنها أحقاباً»
هر مؤمنی که چشمش برای شهادت حسین (ع) اشکی بریزد و آن اشک بر صورتش جاری شود ، خداوند او را در اتاقهای بهشتی جای دهد که مدتها در آن سکونت نماید.

*امام رضا (ع) فرمودند:
«من کان یوم عاشورا یوم مصیبته و حزنه و بکائه جعل الله عزّ و جل ّ یوم القیامة یوم فرحه و سروره و قرّت بنا فی الجنان عینه.»
هر کس روز عاشورا ، روز حزن و اندوه و گریه اش باشد خداوند روز قیامت را روز سرور و شادیش قرار می دهد و در بهشت الهی چشمش به دیدن ما روشن می شود. ( امالی شیخ صدوق ص 129 )

لیکن چه اشکی بر حسین مورد قبول واقع خواهد شد؟!
هدف امام حسین از قربونی کردن خود و تمامی یاران باوفایش، چه بود؟!
هل من ناصر ینصرنی یعنی چه؟ و آقا از چه کسانی و برا چه کاری یاری میطلبید؟!
این
که آقا بیشتر از آنکه تشنه ی آب بود، تشنه ی لبیک بود، یعنی چه؟!

همه ی این سؤالات به این بر میگرده که اعمالی مورد قبول واقع خواهند شد که از روی آگاهی و نیز علم به حق بودن آن صورت گرفته باشند.

هدف آقا از شهادت، همانا زنده نگه داشتن اسلام و اجرای احکام خدا بود که آن را در اجرای امر و معروف عملی تا بدان حد انجام دادند که حتی در صحنه ی کاروزار، نماز اول وقت خود را ترک نکردند تا به من و شما بفهمونه که ...

*قال الحسین (ع):
«انّما خرجتُ لطلب الاصلاح فی امّةِ جدّی ، اُرید اَن آمر بالمعروف و أنهی عنی المنکر»
همانا قیام من برای اصلاح امّت جدم بود و هدف مهم من امر به معروف و نهی از منکر است.

*رسول اكرم صلى الله عليه و آله:
«اَوَّلُ الوَقتِ رِضوانُ اللّه وَوَسَطُ الوَقتِ رَحمَةُ اللّه وَآخِرُ الوَقتِ عَفوُ اللّه» ؛
نماز در اول وقت خشنودى خداوند، ميان وقت رحمت خداوند و پايان وقت عفو خداوند است.

*امام صادق عليه السلام:
«يُعرَفُ مَن يَصِفُ الحَقَّ بِثَلاثِ خِصالٍ: يُنظَرُ اِلى اَصحابِهِ مَن هُم؟ وَاِلى صَلاتِهِ كَيفَ هىَ؟ وَفى اَىِّ وَقتٍ يُصَلّيها؟» ؛
كسى كه از حق دَم مى زند با سه ويژگى شناخته مى شود: ببينيد دوستانش چه كسانى هستند؟ نمازش چگونه است؟ و در چه وقت آن را مى خواند؟

حضرت امام حسین علیه السلام فرمودند:
«إنی أحب الصلوة.»  من نماز را دوست دارم

بنابراین:

۱- عزاداری و گریه ای مورد قبوله که هرگاه وقت نماز شد، عزادار حسینی زود به نماز اول وقت روی بیاره.

۲- توی نذری دادن ها، اصراف و اعمالی چون چشم و هم چشمی و بدتر از همه فراموش کردن فقرا و نیازمندان مستحق به این نذورات را ترک کنیم و حتی الامکان خود، نذورات را به افراد مستحق برسانیم ولی در صورت عدم توانایی برا شناسایی اون افراد و یا انتقال به اونها، از مؤسسات خیریه ی شناخته شده استفاده کنیم.

توصیه به همشهریان عزیزم توی شهر دهدشت:
خیریه ی حضرت زهرا(س) و خیریه ی امام علی(ع) دهدشت در تقاطع شهید بازگیر و خ سپاه پاسدران دایر هستند که شما می توانید نذورات خود را به این اماکن مقدس تحویل دهید تا اونا بر اساس تعهد و وظیفه ای که بر عهده دارند، نذورات شما را به افراد نیازمند برسانند.

آدرس اینترنتی:  خیریه ی حضرت زهرا(س) دهدشت

نکته: اذان ظهر روز عاشورای سال ۹۱ شهر دهدشت:  ۱۱.۵۵

 

آقای پارتی کلفت:

بیت المال کیلو چند؟!

 

پارتی بازی در شپلستانچند وقت پیش یه مشتری اومده بود کافی نتم و چیزائی در مورد ورد۲۰۰۷ ازم پرسید و منم با سعه ی صدر به طور رایگان یادش دادم و بعدش شمارۀ کافی نتم رو بهش دادم و گفتم:
"هر وقت به مشکلی برخوردی، ورد رو باز کن و بهم زنگ بزن تا بگم چکار کن."

چندین مرتبه زنگ زد و هی سؤالات پیش پا افتاده ازم پرسید از جمله اینکه:

"چگونه جدول میکشن" یا "چه طوری پاک کن جدول رو فعال کنم؟" و از این قبیل سؤالات.

چندی نگذشت که یه روز یکی دیگه با همون شماره بهم زنگ زد و گفت:

"من فلانی ام و از ادراه ی فلان بهت زنگ میزنم(رئیس اداره بود) " و بعدش یه سؤال شخصی در مورد استخدامی تأمین اجتماعی پرسید.

در جوابش گفتم که:

" نفر قبلی اگه زنگ میزد، راجع به کار بود و چون دوست داشتم کار یه اداره ی دولتی انجام بگیره دریغ نمیکردم. ولی شرمنده الان شما از بیت المال برای کار شخصی تماس گرفته اید بنابراین جواب نمیدم و زود خداحافظی کرده و گوشی رو قطع کردم.(تف تو ریا)"

چند دقیقه طول نکشید که رئیس شکم گنده به همراه اون کارمند، تشریف آوردن مغازه و در بدو ورود گفت: "اومدم ببینم کیه که حلال و حروم میکنه؟"

با حالت تعجب پرسیدم:

"یعنی اینقده آدم اهل حلال و حروم کم شده که با مشاهدۀ موردی از این قبیل تعجب کردی؟!"

نیکان شبکه دهدشت - کلیک کن

دهدشتی ها کلیک کنید

خلاصه بعدش فهمیدم که همون نفر اولی که زنگ میزد و تو زمینه ی تایپ، هِر رو از بِر تشخیص نمی داد، مسئول تایپ و اتاق رایانه ی یکی از بزرگترین و حیاتی ترین ادارات دولتی دهدشت(مرکز شهرستان کهگیلویه) است.

اینو هم در ادامه ی ملاقات با اونا پی بردم که برا رئیس و کارمندای اداره ی مذکور، بیت المال، کشک هم محسوب نمیشه به نحوی که وقتی سؤالات سنوات قبل تأمین اجتماعی رو بهشون فروختم(رو سی دی رایت کردم)، تایپیست کم عقل، با کمال وقاحت و جلو خود رئیس گفت:

"بریم اداره و از سؤالات چند سری برای خود و دیگر همکارا کپی بگیریم.(۴۱۱ صفحه بود) "

یعنی بیت المال کیلو چند؟!

رو سرشون داد زدم که:

"میخواهید از بیت المال استفاده کنید؟!"

و ادامه دادم که : "همین کارا رو میکنید که خیلی ها به نظام بد بین میشوند."

که رئیس اداره یه کم خودشو جمع و جور کرد و اول یه چشمک به کارمندش زد بعد گفت:
"نه بریم جای دیگه فتو بزنیم"
ولی وقتی با من خودمونی تر شد و آشنایی داد که همه ی بهگام ها و از جمله پدرم رو میشناسه بهم گفت که: "پارتی این کارمند خیلی کلفته که اینو گذاشته سر کار."

قسمت فاجعه بار ماجرای این کارمند پارتی کلفت کم عقل اینه که:

" اصلاً نمیدونست نرم افزار "winrar" و "adobe reader" یا همون pdfخون چیه"

ناخودآگاه یاد دستور امام علی(ع) به زیر دستش افتادم که فرمودند:

"خطوط رو نزدیک به هم بنویسید که بیت المال زیاد مصرف نشه یا اینکه وقتی برادرش برا کار شخصی رفته بود دفترش، شمع بیت المال رو خاموش کرد."

حالا شما بگید: "چه شده که مردم به این راحتی از بیت المال استفاده میکنند؟"

آهای برو بچ دهدشت:

 "فهمیدید این رئیس و کارمند از خدا بی خبر،مربوط به کدوم ادارۀ دهدشت هستند؟"


نخبه پروری در ژاپن

کودن پروری در ایران

تو ژاپن از هر 10 تا بچه ای که به دنیا میاد، 9 تاشون خنگن، یکی شون باهوش!

اما تو ایران از هر 10 تا بچه، 9 تاشون باهوشن، یکیشون خنگ !

حالا چرا ژاپنی ها این قدر پیشرفت می کنن و ایرانی ها پیشرفت نمی کنن؟

چون که تو ژاپن اون یه نفر باهوش رو می ذارن بالای سر اون 9 تا خنگ دیگه، امّا متأسفانه تو ایران، اون یه دونه خنگ رو با پارتی بازی می ذارن بالای سر اون 9 تا باهوش دیگه.

منبع: وبلاگ "اندر احوالات مدرسه!"

 

مولاجان! بی پدری خیلی سخته

 

تولد امام علی(ع) مبارکامروز سالروز رحلت معمار کبیر انقلابه و فردا هم که اولین روز رهبری آقا سید علی خامنه ای است که مصادف شده با ۱۳ رجب و تولد آقام مولی علی علی السلام. فردا رو روزه گرفتن اونم برا آقام علی(ع) و پاسداشت خون شهدای ۱۵ خرداد دارای اجری عظیم است و چه بهتر که در مساجد معتکف شده باشیم.

مولی جان به یمن تولد با برکت شما و اونم در حرم امن الهی، فردا رو روز مرد یا همون پدر نامیده اند و میبایست به پدرای معنوی امت که اول شخص پیامبر(ص) است و بعد شما، تبریکی جانانه گفت و بعدش به اون کسانی که به قدرت خدا، نطفه ی مارو برا زیستنی موقت در این عالم خاکی نهادینه کردند و شاید چندی به تعلیم و تربیت و نیز مراقبت همت گمارده اند، شادباش گفت.

داشتم اینارو به دوستم میگفتم که با بغض برام درد و دلی جانانه کرد، بطوریکه اشکامو دراورد. دوستم در جواب حرفای بنده این چنین به منبر رفت و خطابه ی غمینی سرود که بد ندونستم به شمایی که الان سایه ی پدری مهربان و خونواده دوست بالا سرتونه، بگم:

"قدر پدراتون رو بدونید"

دوستم میگفت: "میگن فردا روز مرده و روز پدره و باید به پدرا تبریک گفت. ولی منی که هرگز سایه پدر رو بر سرم حس نکردم، باید به کی تبریک بگم؟"

میگفت: "به خدا بی پدری سخته. اگه جسمش نباشه و یادش بین ما باشه یه چیزی ولی اگه باشه و وظایف پدر بودن رو انجام نده دردش بیشتره."

میگفت: "پدر بیشعور و عوضی ام که سر بر مهر خدا نمیذاره و نمیدونه قبله ی ...نش کدوم طرفه و چپ و راست ائمه رو، خدا و پیغمبر رو، نظام و انقلاب رو، و هر چی ارزشه زیر سؤال میبره؛ ادعاش ... خر رو پاره میکنه."

میگفت: "به اینکه من اهل نماز و روزه ام، به اینکه کلام رهبرم برام حجته، به اینکه اهل دروغ و جانبداری از طرفین ناحق دعوای فامیلی نیستم و ... افتخار که نمیکنه هیچ بلکه مدام سرکوفت میزنه."

میگفت: "اگه منو دیگران دعوامون میشد بجای اونکه بیاد ببینه تقصیر کیه و علت رو بپرسه یا مثل پدرای متعصب فقط جانب پسرشو بگیره؛ زود و بدون درنگ میزد تو گوش من فقط برا اینکه همسایه ازش دلخور نشه."

میگفت: "تو مدرسه بهم تهمت خلاف شرع میزدن ولی چون پدری نداشتم، نمیتونستم اونو ببرم که ازم دفاع کنه و مدیر خدا نشناس چون منو بی کس میدید میزد تو گوش منو بعدش عذر خواهی میکرد که میدونم حق با توئه ولی چاره نداشتم."

میگفت: "بچه بودم و اهل بازی گوشی. افتادمو دستم شکست. پدر بجای اینکه نوازشم کنه و منو دلداری بده جلو درو همسایه منو میزد که چرا دستت رو شکستی؟!"

میگفت: "وقتی بخاطر جانبداری از مادرم که اونو بی دلیل به باد کتک میگرفت به اون محل نمیذاشتم منو با ترکه ی درخت تر و چماق چوبی تنبیه میکرد."

میگفت: "یه بار که برادرم مادرمو چنان زده بود که بی هوش به زمین افتاد، منم رگ غیرتم گل کرد و برادرم رو زدم. ولی پدر عوضی ام منو با سیم آنتن چنان سیم کاری کرد که جای تاولهای خطی اون تا مدتها رو تنم باقی موند فقط به این دلیل که اگه اون مادرتو زده به تو ربطی نداره."

میگفت: "دانشگاه هم که قبول شدم حتی بهم تبریک نگفت که هیچ بلکه رشته ی قبولی ام رو مسخره کرد تا منم هر وقت میرفتم دانشگاه برا اینکه ریخت و قیافه ی نحسش رو نبینم و بتونم خرج تحصیلم رو دربیارم سالی یه بار به شهر و خونه ام سر میزدم."

میگفت: "اینقده برام عار بود که اونو به عنوان پدر معرفی کنم که مجبور شدم تنهایی برم خواستگاری دختر مورد علاقه ام. زیرا که تو مجلسا مدام منم منم میکنه و با دروغای سلمبه قلمبه اش مجلس گرمی میکنه و دیگه اینکه براش سخت نیست که بگه دین زرتشت از اسلام بالاتره."

ختم کلامش گفت: "پدرم! ازت متنفرم"

 

کافی نت شپلستان:
آدرس: دهدشت - گاراژ سرپاریو(سرفاریاب) - خیابان شهید همایون فر جنوبی - روبرو تزئیناتی رضا کشاورز - جنب نانوائی سنگکی سیـد                                     کلیک کن

بر ثانیه ی ظهور مهدی(عج) صلوات

 

اشعار حسن بهگام - شپلستان دهدشت

دوستان سلام

کلاس دوم دبیرستان شهید بهشتی دهدشت رشته ی ریاضی - فیزیک بودم(سال۷۹) که سر کلاس کسالت آور درس زبان فارسی آقای سعیدی سوق، ابیاتی من دراوردی بلغور کردم. اسم اولین دوبیتی رو "مشتلق" گذاشتم و چون از اونا خوشم اومد، بدون اینکه از عروض و قواعد شعر گفتن اطلاعی داشته باشم تا پیش دانشگاهی به سرایش ادامه دادم ولی ...

یه روز دوست خوبم "آقای صادق اوستاد" که خیلی از شعرام خوشش اومده بود، ازم پرسید:
"اندازۀ بیت ها، قافیه و مفهومشون خوبه به شرطی که عروض اونارو نیز رعایت کرده باشی."

حالا این عروض چی بود؟! من که تا حالا اسمش رو نیز نشنیده بودم. به اصرار دوستم، گذاشتم که چند شعر رو ببره پیش آقای محمدی، دبیر فارسی پیش دانشگاهی آیت الله خامنه ای دهدشت (سال۸۱) که روشون نظر بده و اونم گفت:
"شعرای خوبیه به شرطی که عروضشون رو درست کنی."

خلاصه...
رفتم و از خواهر دوستم که ... (ادامه ماجرا رو بخون بعد برو سراغ شعرام)

نکته مهم: هرچه به پایین بروی، شعرا پخته و روان تر میشوند.
 (کمی صبر کن تا عکس ها لود بشن )

m = اشعار مادی
M = اشعار معنوی

شعر "یا حسین" حسن بهگام از دهدشت

1

 

 

2

 

 

 

شعر "دنیای جافی" از شاعر دهدشت حسن بهگام

3

4

دوبیتی " یا هو" حسن بهگام از دهدشت

5

شعر "شک نکرد" حسن بهگام از دهدشت

7

رباعی "حجاب" از حسن بهگام شاعر کهگیلویه و بویراحمد

8

9

10

11

12

13

14

شعر "هوس کردم" حسن بهگام از دهدشت

15

شعر "چرا جفا کرد؟" حسن بهگام از دهدشت

16

شعر "ساغر" حسن بهگام از شهر دهدشت

17

شعر "وقت دیدار" حسن بهگام از دهدشت

18

19

رباعی "منتظر جواب" حسن بهگام از دهدشت

20

21

دوبیتی "غریبه" حسن بهگام از دهدشت

22

دوبیتی "ناز نکن" حسن بهگام از دهدشت

23

دوبیتی "فقط او" حسن بهگام از دهدشت

24

شعر "دیوونه جان" حسن بهگام از دهدشت

25

26

شعر "زنبق آبی=عشق" حسن بهگام از دهدشت - کهگیلویه و بویراحمد

27

28 

29

30

31

32

33

34

35

36

37

38

39

40

41

42

43

44

45

46

47

48

49

50

51

52

53

54

55

56

57

دوبیتی "یاعلی" حسن بهگام از دهدشت

58

59

60

61

62

63

64

65

66

67

68

69

70

دوبینی "دامن یار" از حسن بهگام دهدشت

71

72

73

74

دوبیتی "پرواز خیال" از شاعر دهدشتی حسن بهگام

75

رباعی " خرزو" از حسن بهگام دهدشت

76

77

78

79

80

81

82

دوبیتی"یا ابالفضل " حسن بهگام از دهدشت

83

دوبیتی "آه دل" از حسن بهگام دهدشتی

84

85

رباعی "بی ادب" از حسن بهگام دهدشتی

86

 

87

88

89

90

91

92

دوبیتی "انیس مؤمن" از حسن بهگام ساکن شهر دهدشت

93

دوبیتی "انیس مه جبین" از حسن بهگام دهدشتی

94

95

96

دوبیتی "شهر عاشقان" از حسن بهگام دهدشتی

97

دوبیتی "عزیز بردسیری" از حسن بهگام دهدشتی

98

99

رباعی "ساغر کرمانی" از حسن بهگام دهدشتی

100

 

101

دوبیتی "دعا کن" حسن بهگام از دهدشت

102

103

104

105

106

دوبیتی "یار بردسیری" از حسن بهگام دهدشتی

107

رباعی "یا بن الزهرا" حسن بهگام از دهدشت

108

109

110

111

دوبیتی "آقای ما ابالفضل" حسن بهگام از دهدشت

112

دوبیتی "بوی مهدی" حسن بهگام از دهدشت

113

114

115

دوبیتی "عذرخواهی" از حسن بهگام دهدشتی

116

117

118

119

رباعی "یارم کجاست؟" از حسن بهگام - دهدشت

120

دوبیتی "بیا سویم" حسن بهگام از دهدشت

121

دوبیتی "علی جان" حسن بهگام از دهدشت

122

دوبیتی "یاد حسین" حسن بهگام از دهدشت

123

124

125

126

ادامه دارد...

 

افتتاح کافی نت شپلستان

در سال ۹۱

 

کافی نت شپلستانخدارو شکر امروز کافی نت شپلستان رسماً افتتاح شد. البته ۲۷/۱۲/۹۰ اینترنت اون توسط آقای شمشیری وصل و اولین دشت نیز مبلغ ۵۰۰تومان بود که برای پرینت فیش حقوقی ارباب رجوع به دخل ما سرازیر شد.

(اون ۵۰۰ی رو برا یادگاری توی دفتر اعضای کافی نت شپلستان چسبوندم.)

برای افتتاح کافی نت حدوداً سه ماه زجر کشیدم به طوری که تو این مدت به علت نبود سرمایه ی اولیه، مجبور شدم قطعات و لوازم مورد نیاز کافی نت رو جدا جدا بخرم.

در این بین مدیون تعداد زیادی از دوستان دانشگاهم هستم که بر خلاف خیلی از فک و فامیل بی معرفتم، هرچی در توانشون بود بهم قرض دادن تا ان شاءالله کافی نت شپلستان راه بیفته.

اول کسی که دربس مخلصشم و اگه خدا اونو برام نفرستاده بود هرگز کافی نت راه نمی افتاد آقای هادی رجب پور از قوچان است که تا هم اکنون مبلغ ۴.۰۰۰.۰۰۰ تومان بهم قرض داده است.

دوست خوب از برادر به آدم نزدیک تره و خدا کنه هرگز غم دوستانم رو نبینم. خدایا چنان رزق حلالی به کافی نت بده که بتونم لطف دوستانم رو جبران کنم.

 سال ۹۰ اتفاقات عمده ای برای شخص بنده روی داد که اونارو تیتر وار عرض میکنم.

۱- درگذشت پدر بزرگ عزیزم مرحوح حاج شیرزاد باوند(اردیبهشت ۹۰)
۲- رفتن به خواستگاری همسرم در سیرجان اونم تنهائی و با در دست داشتن یک جلد کلام الله ، یک چادر نماز و یک حلقه ی طلا(۱۵تیر۹۰ مصادف با تولد آقام قمر بنی هاشم)
۳- فارغ التحصیل شدن از دانشگاه ملی زابل در رشته ی ریاضی محض(شهریور ۹۰)
۴- گرفتن مدرک بازاریابی(مهر ۹۰)
۵-
عقد کردم.(پنج شنبه شب، ۴/۱۲/۹۰)

کافی نت شپلستان:
آدرس: دهدشت - گاراژ سرپاریو(سرفاریاب) - خیابان شهید همایون فر جنوبی - جنب نانوائی سنگکی سیـد

 

بر ثانیه ی ظهور مهدی(عج) صلوات

 

قربون حکمتت؛ خدا

سربازی ، سرباز معلمی یا معافی؟!

 

یا حسین - دهدشتبا خوندن دل نوشته ی هفتم با کلیک روی عنوان "من بگفتم یا حسین"، آنگاه ادامه ی این دل نوشته رو بخونید تا بفهمید چرا هیچ کار خدا بی حکمت نیست.

بعد از حدود ۶ سال که کارشناسی ریاضی محض رو به اتمام رسوندم، دلم به این خوش بود که اگه با سرباز معلمی بنده موافقت کنند هیچ ضرری نکرده ام.(دل نوشته ی هفدهم: خداحافظ زابل عزیز)

بنابراین به محض رسیدن به دهدشت، افتادم دنبال تکمیل و ارسال دفترچه ی اعزام به خدمت که خداروشکر زود به اتمام رسید ولی متأسفانه و بر خلاف عادت معمول و با راه اندازی خدمات الکترنیک پلیس+۱۰ ، خیلی سریع برگه ی تاریخ اعزام برایم ارسال شد.

طبق اون برگه، می بایست در تاریخ یک دی ۹۰ خودم رو به نظام وظیفه ی استان معرفی کنم...بدجور دست و پام رو گم کردم زیرا که برای سرباز معلم شدن می بایست تاریخ اعزام،روز یکم یکی از ماه های زوج ۱۲ - ۲ - ۴ (اسفند - اردیبهشت - تیر) می بود.

زود و بدون معطلی رفتم نظام وظیفه ی شهرمون که اونو دو ماه تمدید کنم ولی با کمال تأسف هر کاری کردم اونو تمدید نکردند.

وقتی به آموزش و پرورش دهدشت مراجعه کردم و دیدم هیچ کاری از دست اونا بر نمی یاد، فرداش یعنی یکشنبه ۱۳آذر۹۰(یک روز مونده به آغاز ماه ارباب حسین(ع)) و بدون فوت وقت به قصد رفتن به نظام وظیفه ی استان راهی مرکز استانمون(یاسوج) شدم.

نظام وظیفه در شهر یاسوج ، خ گلستان۳ و جنب بیمارستان امیرالمؤمنین واقع شده است... حدود ساعت ۸.۴۵ با سواری آقای کشاورز راهی یاسوج شدم.(کرایه= ۸.۵۰۰ تومان)

چندین ارباب رجوع جلوی من رسیده بودند، بنابراین صبر کردم تا مسئول مربوطه یعنی "سروان ب"، جواب اونارو داد و همین که نوبت من شد با تِتِه پته کردن خواسته ام رو مبنی بر تمدید تاریخ اعزام مطرح کردم که ...

گفت: "۱۸۰۰ نفر نیرو کم آورده ایم و به هیچ عنوان تمدید نخواهیم کرد"

گفتم: " اگه برم تهران چی؟!"

گفت: "بازم فرقی نمیکنه باز باید بیای پیش خودم!!!"

خدا نصیبتون نکنه جوری توی دلم خالی شد که اگه کارد به شکمم میزدن خون ازش بیرون نمی اومد.

نمیدونم چی شد که ناخودآگاه گفتم:

"پس پرونده ی پزشکی ام رو فعال کنید تا به بهانه ی اون و افتادن دنبال کارای پزشکی تاریخ اعزام جدید برام صادر بش‍‍ه!"

ایشون فرمودند: "مگه چته؟ همینجوری که نمیشه!"

گفتم: "دستم خَلِه(کج هست=khale)"

بعد دو دستم رو به موازات هم قرار دادم و نشونش دادم.

با تعجب نگام کرد و گفت: "خب بدو برو یه دفترچه ی جدید بگیر و بیا تا اگه سرهنگ موافقت کنه، معرفیت کنیم به پزشک بیمارستان امیرالمؤمنین"

و ادامه داد: "اگه پزشک معتمد(دکتر نصر)،مشکل دستت رو تائید کنه، تاریخ اعزامت خود به خود لغو میشه و باید بری دنبال کارای معافی"

فلش بک به گذشته: علت خَل بودن دستم:

وقتی سال ۷۷(کلاس سوم راهنمائی)دستم شکست،رفتیم پیش دکتری تبعیدی به نام ؟! (که انگاری سوگند نامه ی پزشکی رو شکسته بود) ... اون دکتر که خدا ان شاءالله عاقبت خود و خونواده اش رو ختم به خیر کنه، اینجور تشخیص داد که ماهیچه ی دستم از بالای آرنج پاره شده و هرچی من و پدرم اصرار کردیم که روی رادیولوژی دستوری بده تا بریم برای اطمینان یه عکس بگیریم در جواب می فرمود:

"مگه پولت اضاف شده، مطمئنم که دستت نشکسته و فقط ماهیچه اش پاره شده"

بعد ۱۵روز، من و پدرم با کلی مکافات گچ دستم رو باز کردیم... خدا نصیبتونتون نکنه لحظه ای رو که با کمال تعجب دیدیم که پهلوی آرنج دستم، سوراخ شده و خون سیاه ازش بیرن زده... مادرم کلاً خودشو باخت و گفت: "نکنه دستت فاسد شده باشه! "

وقتی رفتیم پیش دکتر و دستی رو که تنها از ۱۸۰ تا ۱۵۰ درجه باز میشد(زیاد تا نمیشد) رو نشونش دادیم، با یه اعتماد به نفس ساختگی گفت:
"حالا برو یه عکس بگیر...به نظرم دستت علاوه بر پاره شدن ماهیچه، شکسته بوده ولی شانس آوردی که هنوز نبسته
! "

باز اونو گچ گرفت ولی وقتی دوباره بعد از مدت مقرر گچش رو باز کردیم دیدیم که بدجور جوش خورده به نحوی که خداروشکر الان دست چپم حدود ۶ سانتی متر کوتاه تر از دست راستمه!!!

و امّا بعد:

... وقتی حرفای "سروان ب" رو شنیدم، نور امیدی تو دلم شروع به تابیدن گرفت که قابل توصیف کردن نیست ولی از ائمه و بالاخص ارباب ابا عبدالله بینهایت تشکر کردم زیرا که در حین سفر خیلی به اون متوسل شدم و ازش خواستم همونجور که به هنگام افتادن و شکستن همین دست، ناخودآگاه ذکر زیبای اسمشو به لبم جاری کرد این دفه هم به خاطر دل مادرم کمک کنه که تاریخ اعزامم تغییر کنه...

خلاصه زود پریدم و یه دفترچه ی جدید گرفتم و بردم تحویل مسئول مربوطه دادم. مسئول مربوطه یعنی "سروان ب"، نامه ای مبنی به شروع فرایند معافیت پزشکی دستم داد تا اگه "سرهنگ ف" مسئول حوزه ی نظام وظیفه تأئید کرد، برم پیش دکتر مورد تأئید نظام وظیفه تا دستمو معاینه کنه.

از این که میدیدم در عین ناامیدی، داره کارم درست میشه خوشحال بودم زیرا مطمئن بودم که هر دکتری دستم رو ببینه به عدم کارائی اون، رأی مثبت میده.

نامه رو دست سرهنگ دادم و در جوابش که گفت:
"مشکل پزشکیت چیه که میخوای معاف بشی؟!"
دو دستم رو موازی کردم و نشونش دادم!
زود برگشت و گفت: "اینجوری نمیشه! پیرهنت رو دربیار و نشونم بده"
منم از خدا حواسته، کُتم رو درآوردم و آستین پیرهنم رو بالا زدم و برآمدگی ناشی از شکستگی دست چپم رو نشونش دادم.
با یه نگاه مأیوس کننده گفت: "معاف نمیشی!"

چون ریگی به کفشم نبود با اعتماد به نفسی دو چندان و با صلابت در جوابش گفتم:

"حداقلش اینه که معاف از رزم میشم. اگه نشدم باز خوبیش اینه که تاریخ اعزامم به تأخیر میفته و سرباز معلّم میشم."

بعد اضافه کردم: "بابا بنده 6سال تو زابل دانشجو بودم و علناً انگاری سرباز بوده ام چرا نباید الان از مدرک کارشناسیم استفاده کنم؟! اگه هم منظورتون از تمدید نکردن اینه که ممکنه جنگ بشه، باید به عرضتون برسونم که اگه خدای نکرده جنگ هم بشه، لازم نیست شما بیائید دنبال ماها! بلکه من و امثالهم، خودمون با کله میائیم! "

خلاصه نامه رو بردم پیش "سروان ب" و بعد پاراف کردن، منو فرستاد پیش دکتر نصر که توی بیمارستان امیرالمؤمنین به سربازا ویزیت میداد.
اونجا نیز یه 7500 دیگه برای گرفتن شماره، رفت توی پاچم!

دیدم نزدیک اذونه بنابراین از سرباز اونجا سراغ نمازخونه ی بیمارستان رو گرفتم. با خودم گفتم: "هر چی خدا بخواد همون میشه...بنابراین اول نمازم رو بخونم بعد برم پیش دکتر نصر."
نمازم رو خوندم بعد رفتم پیش دکتر ... وقتی به اتاق دکتر وارد شدم، همین که دستم رو نشونش دادم،گفت: "تو که دستت مشکل داره چرا پیراهن تنگ میپوشی؟!"

پبراهنم تنگ نبود بلکه چون دست چپم خیلی بد جوش خورده،برا بالا بردن آستینم منو اذیت میکنه. خلاصه هرحور بود پیراهن رو جلو دکتر نصر بالا زدم و وقتی دستم رو دید گفت: "مادر زادیه یا قبلاّ شکسته؟!"
که گفتم قبلاً شکسته...

اوّل کمی مکث کرد که چی بنویسه و بعد، اینجور نوشت:

"دست چپ نامبرده به علت شکستگی قبلی، تغییر شکل ظاهری داده و هر گرونه حرکت مخاطره آمیز برای ایشان توصیه نمیشود(عین جمله نیست بلکه کلیت نظر ایشون اینجور مرقوم شد)

گفتم ممنون و زود برگشتم حوزه ی نظام وظیفه.

دوباره "سروان ب" منو فرستاد پیش "سرهنگ ف " که بند آخر همون نامه رو برای ارسال به نظام وظیفه ی تهران پاراف کنه تا اونا تاریخ اعزامم رو لغو و برگه ی معرفی به کمیسیون پزشکی رو برام صادر کنند.

وقتی سرهنگ،نظر دکتر رو خوند انگار که از نظر دکتر ناخرسند باشه و با حالت غیظ و از روی اکراه گفت: "که باید تا هفته ی دیگه مدارک پزشکی ات رو بیاری!"
منم تو دلم به عصبانیت و ضایع شدنش خندیدم و رفتم پیش "سروان ب".

خدا خیر بده "سروان ب" رو زیرا ایشون گفت: "باشه تو سیستم برات تائید میکنم و تاریخ اعزامت رو لغو میکنم و دیگه برو شهر خودت تا یه نامه ی معرفی به بیمارستان خاص، برات پست بشه."

گفتم: "چقد طول میکشه؟"

برا این پرسیدم که بدونم چقد فرایند رسیدگی به درخواست پزشکی ام طول میکشه که از 1دی بگذره و نهایتش تاریخ اعزام بعدی ام برج 12 یا 2 یا 4 خواهد شد که بنده نیز برای سرباز معلم شدن به تاریخ اعزام یکی از موارد بالا نیاز داشتم.
گفت:" یکی یا دو هفته!"
تو دلم به "سرهنگ ف" زبون دراوردم که یعنی دیدی اگه خدا بخواد، از تو گنده تر هم نمیتونه جلو پای خلق خدا سنگ تراشی کنه.
از خوشحالی به مادرم زنگ زدم و گفتم: "که مشکلم حل شد."

سرتون رو در نیارم...

بنده رفته بودم که تاریخ اعزامم رو تغییر بدم ولی ادامه ی مطلب

ادامه مطلب |  

روز کورش کبیر مبارک

 

لطفا ارسال به خبرنامه ی وبلاگ شپلستان رو پر کندوست عزیزم آقای خوزستان متن زیر رو در قالب دو نظر جدا از هم و با بیانی طنز گونه برای داستان "غذای سگ نمیخورم!" ارسال کرده بود که بعد از نوشتن جواب ایشون، دیدم بد نیست این نظر و پاسخ رو به عنوان پست مطلب جدیدم،برای شما دوست عزیز بنگارم.

 

 آقای خوزستان:خسته نباشی. داستان خوبی بود.
امروز 7 آبان روز کوروش کبیر رو به پدر گرامی شما تبریک میگویم. حتماً سلام ما رو بهش برسون و این روز رو تبریک بگو

حسن بهگام:علیکم سلام!!!
به جای جمله ی "خسته نباشی" منظورت "خدا قوت" بود؟!
من که بهش تبریک نمیگم ولی بدون اونم این جمله رو برام اس ام اس کرد.

"نیکی بیافرین تا نیکیهای تو نیکی بیافرینند، همگان را دوست بدار تا همگان دوستت بدارند این فرمان داناترین شهریار جهان کورش کبیر است."
هفتم آبان روز کورش بر کورش دوستان مبارک

در این که بر طبق گفته ی خیلی از مورخین "کورش کبیر" همون پیامبر خدا یعنی "ذوالقرنین" است شکی نداریم و دیگه به خاطر اینکه ایرانی هستیم و ایرانی های نیک منش و نیک رفتار رو دوست میداریم، از ته دل به وجود چنین اشخاصی، به خود میبالیم ولی نباید گول اشخاصی رو خورد که میخوان ایران قبل اسلام رو به ایران بعد اسلام(بالاخص بعد انقلاب) برتری بدن.
حس ملی گرائی اسلامی رو تأئید کنیم نه ملی گرائی تنهارو...
یه عده نشسته اند و هرچی جمله ی زیبا و معنادار رو به کورش و داریوش منسوب میکنند که چی رو ثابت کنند؟!

نمیگیم باید یاد و خاطره ی اونارو فراموش کنیم نه، این منظور هیچ ایرانی اصیلی نیست و به شخصه با هرکسی از جمله کسانی که میخواستند؛ تندیس آریوبرزن (تنها سردار مقاوم در مقابل اسکندر) رو با بهانه های واهی از میدان یاسوج به زیر بکشند، شدیداً مخالفم ولی از طرفی از کسانی که خواسته یا ناخواسته دارند چوب تو آتیش فتنه انگیزان میندازند، بیزارم!!!

کسانی مجهول الحال دارند بین ملی گراها و اسلام گراها تفرقه میندازند و اینجور وانمود میکنند که آئین زرتشت بر اسلام برتری داره!!!

ملی گرائی اسلامی مورد تأئید بنده است
از خود پرسیده ای چرا پیامهای حاوی جملات منسوب به کورش و داریوش فراوان شده؟!
چرا عده ای به اصطلاح روشنفکر حتی با ارسال پیامک در ابتدا به جای سلام مینویسند: "درود" ؟!
 
اگه قصدتون تقدیر از بزرگان این مرزو بومه، چرا لااقل چند جمله از بیانات این همه شهید در راه انقلاب نقل نمیکنید؟
 
ای که عمدا یا سهواً، نعمتهای این نقلاب رو ندیده میگیری و ایران قبل اسلام رو بر ایران بعد اسلام و بالاخص بعد انقلاب برتری میدی، حواست باشه که داری خون این همه شهید جان بر کف رو زیر پا میذاری
 
شهیدانی که شب اول عروسیشون رو فدای من و تو کرده اند تا با خیال راحت و بدون دغدغه ی سلطه گری اجانب، شبمان را روز و روزمان را شب کنیم.

یاعلی و التماس دعا
 
شادی روح شهدا بفرست ۳ صلوات باحال
 

دس نگه دار:اگه دوست داری همه ی ۲۵ داستان کوتاه این وبلاگ رو که به طور مرتب و در فرمت pdf برای دانلود گذاشته ام رو داشته باشی؛روی لینک زیر کلیک کن.

دانلود داستان

 

گوشیرو بردار

 

عزیزم گوشی رو بردار!اگه با یکی کار ضروری داشته باشی چکار می کنی؟!

آ. حضوری خدمت میرسی: (حالا اگه وقت کم و راه دور باشه چی؟!)
ب. بهش زنگ میزنی: (اگه بر نداشت چی؟!)
ج. یکی رو رو واسطه می کنی بره پیشش: (آشنا نبود یا گفت: "شرمنده نمیرم" چی؟!)
د. با واسطه،ملاقاتی حضوری یا تماسی تلفنی ترتیب میدی:
ه. نامه یا ایمیل میفرستی و ...

الان تو زابلم و کاری برام پیش اومد...خواستم از  آشناهامون در یکی از ادارات دولتی دهدشت،سؤالی بپرسم ولی هر چی زنگ زدم بر نداشت.

۱)شاید چند روزی تکیه بر میز و صندلی مدیریتی بهش مزه کرده،خیال کرده برای خودش کسی شده و کسر شأنش میشه اگه کاری رو تلفنی ازش بخوان.
۲)شاید نمیتونست انجام بده یا روش نمیشد بگه نمیتونم یا نمیخوام انجام بدم که باز عذرش
موجه نیست زیرا که هنوز حرفامو نشنیده بود که بخواد نتیجه گیری کنه.
۳)شاید از اون آدمای خیلی مقیده که میگه نباید در وقت اداری وقت بیت المال رو هدر داد و جواب آشناهارو بده(خدا کنه این تفکر رو داشته باشه).
۴)شاید جلسه بوده یا دستش بند بود که بی شک نبوده،زیرا قبلاً هم این کارو کرده.
۵) و شاید های دیگه که الله اعلم بالنیات(مؤمن باید حسن ظن داشته باشه).

جونم براتون بگه:   ادامه ی مطلب

 

بر ثانیه ی ظهور مـهـدی(عـج) صلوات

ادامه مطلب |  

خدمت به زندگانم آرزوست!!!

مرده پرستي ممنوع

 

شهرک نهم زیلائی(جاده ی دهدشت-سرفاریاب)گفته بودم اگه دیدید یک ماه شد و به وبلاگم سر نزدم،بدونید حتماً اتفاقی برام افتاده ولی این بار باید به عرض بازدید کنندکان عزیزم برسونم که...

از 28تیر الی 26مرداد90(17رمضان) تشریف برده بودم خونه ی پدربزرگ مادری ام(مرحوم حاجی شیرزاد باوند= وفات 21/2/90) واقع در "شهرک نهُم زیلائی" در مسیر جاده ی دهدشت-سرفاریاب ... در این یک ماهه بیشتر وقتم رو به باغبونی توی باغ پدربزرگم مشغول بودم.

                                                                                        بزرگنمائی عکس

قصد اصلی ام این بود که با درست کردن پای درختان،به مادربزرگم که سن و سالی ازش گذشته کمکی کرده باشم...آبخور و گودال پاي درختان،چنان صاف شده بود که بعد از چند دقیقه آب سر می رفت و مجبور بود جای آب رو عوض کنه ولی توی این مدت چنان پای درختان رو پاکن(پا بیل) کردم که با شیلنگ معمولی بین نیم تا 1 ساعت طول میکشه تا آب هر درخت به سر ریز شدن برسه...بیشتر درختان رو هم که شاخه های آویزانش تا روی سینه ام میرسید جوری کوتاه کردم که یک فرد با قد  170 سانتی متری بدون برخورد با شاخ و برگه ها زیرشون راه میره...لازم به ذکره باغ پدربزرگم که توی حیاط اصلی خونه اش و در یک مستطیل حدوداً 13 در 20 متری واقع شده،تقربباً این درختان وجود داره:

درخت توت(7 اصله) ، درخت انگور(5 اصله) ، درخت انجیر(2اصله) ، درخت انار(6اصله) ، درخت پرتقال(15اصله) ، درخت نارنج(2اصله) ، درخت لیموترش (6اصله) ، درخت سیب(1اصله) ، درخت آلو يا زردك(1 اصله) ، بعلاوه ی فلفل سبز قلمی،گوجه،پیاز ، کدو و تعدادی زیتون

۱-   ۲-   ۳-باغ مرحوم حاجی شیرزاد باوند - شهرک نهم زیلائی در سرفاریاب

                           بزرگنمائی عکس1                  بزرگنمائی عکس2              بزرگنمائی عکس 3

 

روز 28م برا اینکه نمازام کامل باشه قصد دهه کردم و ادامه ی مطلب

 

بر ثانیه ی ظهور مـهـدی(عـج) صلوات

ادامه مطلب |  

خداحافط زابل عزیز

مبعث پیامبر(ص) مبارک

 

خداحافط زابل عزیزاینقده تو زابل موندم و دوره ی کارشناسیم بنا به دلایلی که در ادامه قید خواهم کرد،کشدار شد که یکی از دوستام به نام "سید اسلام دهمامی" بهم گفته بود:

"حسن! تو از اموال منقول و غیر منقول دانشگاه ملی زابل محسوب میشوی و برای خروج از دانشگاه باید برگه ی خروج بگیری."
                                                                                         بزرگنمائی عکس

اهمیتی نمیدم که هر کس چه برداشتی میکنه و چی میگه!،ولی خوشبختانه و بیشتر متأسفانه در تاریخ ۶ تیر ۹۰ با دیدن نمره ی ۱۴ از درس آنالیز ریاضی۳ که استاد عزیز و دوست داشتنی ام آقای رضوان احسانی بهم داده بود اونم بعد ۱۱ ترم،علناً دوره ی کارشناسی ریاضی محض رو به اتمام رسوندم و هم اکنون باورم نمیشه که بالاخره این کابوس تموم شد.

اکثر دانشجویان زابل میدونند که همیشه میگفتم:

"دانشگاه زابل رو به خاطر سه قسمتش خیلی دوست داشته و دارم و اگه هزار بار دیگه بگن دوست داری کارشناسی رو تو کدوم دانشگاه درس بخونی؟! باز زابل رو انتخاب میکنم و اون سه قسمتش عبارت است از... ادامه ی مطلب

 

بر ثانیه ی ظهور مـهـدی(عـج) صلوات

ادامه مطلب |  

نقشه ی سفارسی برای م

فاصلۀ شهر شما تا دهدشت

 

نکته:
اگه ساعت ۱۲ شب،از دهدشت به سوی دیار شما حرکت کنیم! ان شاءالله ساعت ۶ صبح ترمینال امیر کبیر شیرازیم. بعد میریم به طرف ترمینال کاراندیش و از اونجا تا شهرتون تنها  ساعته! که چون شبا میخوابیم،فاصلمون زیاد به چش نمیاد.

راجع به سر زدن به خونوادتون هم باید به عرض شریفتون برسونم که به شما و خونوادتون قول مردونه! میدم هر وقت اراده کنی و خدا بخواد،میریم و برمیگردیم.

فاصله ی شهرستانهای شیراز تا دهدشت

بزرگنمائی عکس - رو من کلیک کن!

 

حاجی شیرزاد باوند

بزرگ طایفه ی زیلائی

 

دیروز چهارشنبه(۲۱/۲/۹۰) بعد از اتمام کلاس فرایند،با سرویس ساعت ۱۱ رفتم سایت قدیم دانشگاه زابل...چون تا نماز ظهر تقرباً ۱ ساعتی وقت داشتم بنابراین زود رفتم سالن اینترنت تا اگه نظری برای وبلاگم نوشته شده،جوابشون رو بنویسم،بعد اونارو تأئید کنم.

دو نظر بیشتر نداشتم؛بنابراین جواب اونارو نوشتم و یه کم با وبلاگم ور رفتم تا وقت نماز بشه...نماز جماعت رو که خوندیم بعدش زود رفتم سلف تا بعد از مدتها یه ناهار ۱۷۵ تومنی نوش جان کنم.

آخه طبق بخشنامه ای که صحت و سقمش برا من محرز نشده،زین پس به دانشجویانی که بیش از ۸ ترم،دوران تحصیلشون به درازا بکشه،غذای یارانه ای تعلق نمیگیره...منم که چوب خطم حسابی پر شده،از این قاعده مستثنی نشدم...ولی خوشبختانه یا متأسفانه یکی از دوستانم که برای شرکت در آزمون دانشگاه آزاد اصفهان رخت سفر بر تن کرده،کارت سلفش رو به من داده تا تشریف فرمائی ایشون،ناهار و شام هائی رو که رزرو کرده،بزنم به بدن.

از این حهت متأسفانه،زیرا از وقتی دیگه به ما غذا نمیدن از لحاظ بدنی کلی سر حال تر شده ام...آخه بنا به مسائل مالی،نبودن حس و حال آشپزی،لمبوندن غذا اونم تنها وقتی که بدن به خواهش و التماس میفته، برای بدن بنده که اضافه وزن هم دارم،کلی نعمته.

القصه چون بعد از خوردن ناهار،حسش نبود که دوباره برم سایت،بنابراین مسیر خوابگاه رو در پیش گرفتم تا بعد از یک استراحت کوتاه و در ادامه،تماشای بازی استقلال و النصر،ساعت ۲۰ جهت تدریس خصوصی ریاضی،برم خونه ی یکی از شاگردانم.(برا شرکت در کنکور کارشناسی علوم انسانی،بهش ریاضی درس میدم).

لازم به ذکره،این روزا هوای زابل کلی خرج رو دست ما گذاشته زیرا تقریباً هر وقت میرم بیرون و بر میگردم باید یه دوش آب سرد بگیرم که فک نکنم شست و شوی لباسا بدون هزینه دادن،میسر باشه.(تاید و شامپو اونم توی این یارانه بازار)

نمیدونم چرا؟! ولی یه جورائی دلم گرفته بود و حس دوش گرفتن نداشتم،بنابراین رفتم سر جای همون دوستی که کارت سلفش رو بهم داده بود،دراز کشیدم و به علّت خستگی و زیاده روی در خوردن ناهار،زود خوابم برد.

چی شد نمیدونم؟! ولی یه مرتبه از خواب بلند شدم.اولین کاری که کردم،نگاه کردن به گوشی بود...دانشجویان غربت نشینی چون من که سالی یه بار کسی غیر از مادرشون،یادشون نمیکنه،وقتی میبینند که پیام براشون اومده با داد و هوار،کل خوابگاه رو خبر دار میکنند.

جالب بود که هم میس کال داشتم و هم دو تا پیام...یکی از پیامها از طرف beahrooz بود و دیگری از طرف دوستم که دم در دانشگاه از من خواسته بود تا رسیدم خوابگاه یه کاری براش انجام بدم،ولی یادم رفته بود.

بنابراین چون میدونستم متن پیام دوستم چیه،رفتم سراغ پیام پدرم(بهروز)...چشام تو خواب بود بنابراین در ابتدا حالیم نشد چی نوشته ولی وقتی دقت کردم،بدجور شوکه شدم...

بابام ساعت ۱۵.۳۰ این چنین فرستاده بود: "حاجی شیرزاد از دنیا رفت"

باورم نمیشد...آخه پدر بزرگ عزیزم که همین ایام عید،رفته بودم عیادتش،حالش بد بود ولی نه به اون حدی که به این زودی ما و طایفه ی بزرگ زیلائی رو تنها بگذاره...بنابراین اوّلین چیزی که گفتم این بود:

 "إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ"
بقره،آیه ی ۱۵۶

 

 امیرالؤمنین علی (ع):
"با انا لله گفتن به بندگی خود اقرار میکنیم و با الیه راجعون گفتن،به مرگ خود اعتراف میکنیم."

در حديث مى‏خوانيم:
هرگاه با مصيبتى مواجه شديد،جمله‏ى «انّا لِلّه و انّا اليه راجعون» را بگوييد.
منبع:
درّالمنثور، ج‏1، ص‏377

گفتن «انّا لِلّه» و ياد خدا به هنگام ناگوارى‏ها،آثار فراوان دارد: 

۱- انسان را از كلام كفر آميز و شكايت باز مى‏دارد. 
۲- موجب تسليت و دلدارى و تلقين به انسان است.
۳- مانع وسوسه‏هاى شيطانى است.
۴- اظهار عقايد حقّ است. 
۵- براى ديگران درس و الگو شدن است.

منبع: کانون گفتگوی قرآنی - صف

 

دعا از من،آمین از تو:
درسته که تو غربتم و نمیتونم توی تشییع جنازه اش شرکت کنم ولی منم مثل دیگر عزیزان،در غم از دست رفتن مردی بزرگ،حسرت به دل میمونم و تنها کاری رو که میتونم انجام بدم،انجام میدم!.

"خدایا به مادرم و دیگر عزیزان،صبر بر مصیبت رو تمام و کمال عنایت کن و از همین لحظه تا روز حساب و کتاب،مولا امیرالمؤمنین و اولادش رو به فریاد پدر بزرگم برسون."

 

عکسهای پدر بزرگم:
عکس ۱ و ۲ رو،یکی دو روز مونده به عید ۹۰،ازش گرفتم...عزیزی که الان داری این مطلب رو میخونی، خواهشاً جهت شادی روح این مرد با خدا، سه صلوات بفرست.

۱-   ۲-  ۳-

    بزرگنمائی عکس1        بزرگنمائی عکس2       بزرگنمائی عکس3

 

بر ثانیه ی ظهور مـهـدی(عـج) صلوات

 

 

به کی میگن "دیّوث"؟!

 

آیا تا به حال کسی بهت گفته: "دُیّوث؟!"

 

شمارو نمی دونم ولی اگه کسی ما لُرها رو با این لفظ خطاب کنه،دیگه خونش گردن خودش...حالا چند سؤال: "چند مورد دیّوث سراغ داری؟!" و اصلاً "به چه کسی دیّوث میگویند؟!"

 

معمولاً کسی رو که برای ناموسش مشتری جور کنه دیّوث  می نامند! با این اوصاف بازم کسی رو با این خصلت و این نام سراغ داری؟!

 

با ذکر خاطره ی زیر  و در ادامه،احادیث وارده،معنی واقعی دیّوث رو برا خود و شما بازگو میکنم تا اگه خدای نکرده ما هم جز این قشر از افراد بودیم ابتدا به ساکن توبه کرده و ثانیاً با کمی تفکر به این نتیجه برسیم که چه کار باید کرد تا دیگر در زمره ی این قشر از افراد نباشیم؟!

 

دو روز مونده به سال تحویل 1390،برای عیادت پدر بزرگم حاجی شیرزاد باوند(بزرگ طایفه ی زیلائی در شهرستان های کهگیلویه و چرام)،قصد شهرک سرسبز "نهم زیلائی" واقع در چند کیلومتری "شهر سرفاریاب" از توابع "شهرستان چرام" کردم.

 

بَوام(پدر بزرگم) به علّت کهولت سن به عارضه ی روحی دچار شده و در زبان عامیانه،عصبی شده به گونه ای که اگه کسی پیشش نباشه و اونو به حرف نیاره،به یه گوشه زل میزنه و میره تو فکر...هم خودش و هم دیگران میدونند که درمونش اینه که بستر و خونه رو کنار بذاره و بره تو دل اجتماع و طبیعت تا اینکه روحیه اش باز بشه ولی چه کنیم که انجام این کار براش خیلی دشواره.(ان شاءالله با دعای تو،حالش بهتر بشه)

 

وقتی رسیدم خونه ی پدر بزرگم ...(ادامه ی مطلب)

 


مطالب مرتبط:
ادامه مطلب |  

هم کلاسی ها و معلّم هایم

 

خاطرات دوران تحصیلم

 

 

  

بنده متولد 20/7/64 هستم ولی به دلیل اینکه نمی خواستن یه سال دیرتر برم مدرسه،شناسنامه ام را 29/6/64 گرفتند و از قراری نام اوّلیه ای که برام در نظر گرفته بودن "حیدر" بود...چون یه روز توی سند ازدواج والدینم به عبارت زیر برخورد کردم:

 

"تاریخ تولد حیدر 20/7/64"

 

 

 

فامیل خونوادگی ما بهگامه ولی بنا به دلایلی،فامیل پدر و چند تا از عمه هایم را در همان ابتدا یاوری اصل قرار دادند که بالطبع فامیل من نیز یاوری اصل بود ولی به اصرار یکی از عموهایم(یارمحمد بهگام) زمانی که کلاس اوّل دبیرستان بودم با درخواست به ثبت احوال دهدشت،فامیلی من،پدر و برادرام از یاوری اصل به بهگام تغییر یافت.

 

توضیح: ما 5 برادریم و خداروشکر خواهر نداریم.

 

حسن(64ی) – وحید(65ی) – شهاب(یا عابدین 67ی) – احد(6۸ی) – صمد(77ی)

 

چون حدود 16 سال با فامیلی قبلی زندگی کرده و مورد خطاب قرار می گرفتم تا به همین الان هرگاه جایی را امضا می کنم در کنارش این عبارت را نیز می نویسم.

 

H:B/y (حسن بهگام or یاوری اصل)

 

دوران تحصیل:

 

سال 70 و در سن 6 سالگی روانه ی مدرسه شدم.در بدو امر،چند صباحی رفتم دبستان امام خمینی(ره)،ولی بعداً ...

 

ادامه مطلب |  

شپلستان تولدت مبارک

 

آمار وبلاگ شپلستان تا تاریخ 89/12/3روز یکشنبه(۱/۱۲/۸۹) تاریخ تولد شپلستان بود.

اول اسفند ۸۸ اوّلین مطلب وبلاگ شپلستان را با عنوان فارسی کردن منوهای آفیس برا خودم و خودت نوشتم.

اکنون که شپلستان یک ساله شده خدارو شاکرم که تا حدود زیادی اهداف مد نظرم تحقق یافته به گونه ای که تا این لحظه بیش از ۶۸۰۰ بازدید کننده داشته و جالب تر اینکه افرادی از ۳۲ کشور دنیا قبول زحمت کرده و به وبلاگم سر زده اند.

 

اگه باور نداری رو آمار شپلستان کلیک کن.

در این یک ساله، ۱۱۴ پست مطلب در وبلاگ قرار دادم که میانگینی معادل هر سه روز یک مطلب گویای این حقیقت است که به اندازه ی کافی به روز رسانی وبلاگ به موقع صورت میگرفت.

در این جا از تمامی دوستانی که بر من منت گذاشته و به وبلاگم سر میزدن کمال تشکر و قدردانی را دارم و از همین جا دستشان را میبوسم(البت فقط دست برادران را).

در این جا باید به عرض آن دسته از هم وطنان عزیزم در خارج کشور نیز که گاهی به وبلاگم سر میزنند برسانم که خوشحال میشم شما نیز نظر خود را در مورد مطالب این وبلاگ نوشته و مرا در ارتقای کمی و کیفی مطالب یاری نمائید.

البت در این بین چند باری وبلاگم توسط عزیزانی هک شد ولی ازشون ممنونم که تنها هوش خود را مبنی بر توانائی هک کردن،بهم نشون دادند و به قالب و مطالب وبلاگ دست نزدند.

 ادامه ی مطلب(عنوان کلیه ی مطالب به ترتین ماه های نوشته شده)

تعداد بازدید کنندگان(تا ۳/۱۲/۸۹) به ترتیب از قرار زیر بوده است.

ایران(۳۰۷۵ ورودی) - آمریکا(۱۳۵) - کانادا(۵۷) - کویت(۴۰) - بلژیک(۳۹) - انگلستان(۲۹) - نروژ(۲۴) - ژاپن(۱۸) - آلمان(۱۵) - روسیه(۱۲) - اکراین(۱۲) - هند(۷) - کلمبیا(۵) - سوئد(۴) - لهستان(۴) - هلند(۳) - استرالیا(۳) - افغانستان(۳) - امارات(۲) - فرانسه(۲) - یونان(۲) - مالزی(۲) - ترکیه(۲) - اتریش(۲) - سوئیس(۲) - چک(۱) - دانمارک(۱) - چین(۱) - فیلیپین(۱) - ویتنام(۱) - پرتغال(۱) - کرواسی(۱)

ادامه مطلب |  

میخوای ازدواج کنی؟!

 

وقتی می بینم یکی قصد سفر حج کرده(شاید برا چندمین بار) و به اصطلاح داره حلالیت می طلبه(اصلاً فکر نکنید که میخواد عالم و آدم رو برا حاجی شدنش خبر دار کنه) از ته دل بهش تشر میزنم که چه حجی چه کشکی؟!

آیا نه این است که...؟
زمانی حج بر تو واجب میشه که همسایه ای نیازمند در اطرافت نباشه...جوانی نیازمند به ازدواج،که از فزط نیاز حلال و خدادادی اش به گناه رو آورده در خونه ی خودت و دیگران نباشه و ...

نگو همسایه به من چه ربطی داره؟! که داری خودت رو گول میزنی...

نگو همسایه ی نیازمندی ندارم که در جوابت،دین سراسر اعتدال اسلام،بهت میگه از هر طرف خونه ات رو که ورانداز کنی،تا ۴۰ خونه اون طرف تر،همسایه ی تو محسوب میشه که ادای حقوق چهلمین خونه،بسان همسایه ی دیوار به دیوارت واجب و لازم الاجراست.

بحث من تا الان روی حج تمتع بود که بر آدم غنی یک بار(نه چند بار)،به جا آوردنش واجبه...

حج عمره رو که تو این دوره زمونه هر تومنش،گلوله ای میشه برا وهابیت تا بر سر شیعیان مظلوم جهان روانه بشه،اصلاً قبول نداشته و توصیه نمیکنم.

باور کنید مزدوج کردن دو جوان و نجات دادن دین و دنیای اون،از چند حج واجب بالاتره...اگه دروغ میگم گناهش گردن من...حالا که پول ندارم تا یه جوون رو به حجله بفرستم،این که ازم بر میاد تا شیوه ای دررو،را برا فراهم کردن امکان ازدواج خواهر و برادارن دینی ام یادشون بدم...تو این دعا وقتی میگی فرزندانم رو صالح کن؛علناً داری میگی که اوّل همسر دلخواه منو بهم بده تا بعد بچه ی من و اون رو صالح کنی...افتاد که چی گفتم؟! و حالا شیوه ی دررو

توصیه ی آیت الله بهجت:
برای دخترانی(و پسرانیکه!) که میخوان بختشان باز شود:

آیه ی  "ربّنا هَب لَنا من أزواجِنا و ذرّیّاتِنا قُرَّة أعیِنٍ وِ اجعَلنا لِلمُتّقینَ إماماً" (فرقان، آیه ی ۷۴) را فراوان بخوانید.

ترجمه: " پروردگارا، برای ما از همسران و فرزندانمان روشنی دیدگان (نسل های صالح و متقی) عطا کن و ما را بر پرهیزکاران(در مسابقه ی به سوی ایمان یا رهبری در اصول و فروع و معارف) پیشوا گردان."  


اصل مطلب:
از عارف و فقیه فرزانه،حضرت آیت الله بهجت،سؤال شد که ازدواج دختری سر نمی گیرد و به اصطلاح بختش باز نمی شود و از شما راهنمائی می خواهد.

در پاسخ فرمودند:
"
نماز جعفر طیار بخواند و پس از آن،دعایی که در کتاب "زادالعماد" مجلسی آمده که در این هنگام خوانده شود،بخواند و در پی آن به سجده رود و تلاش کند حتماً گریه کند؛گرچه مقدار کم،و همین که چشمش را اشک گرفت،حاجتش را از خدا بخواهد؛و این عمل را تا زمانی که حاجتش روا شود،انجام دهد.

آن مرجع بزرگوار،بار دیگر در پاسخ چنین پرسشی فرمودند: "آیه ی <<ربنا هب لنا من أزواجنا و ذریاتنا قرة أعین و اجعلنا للمتقین إماما>> (فرقان،۷۴) را فراوان بخوانید."

منابع:
۱-
گلباغ لاله ها،سید مصطفی علوی،ص۴۴۳
۲- سالنامه ی شهدای گمنام۱۳۸۹،ص۱۶۸


روایت دیگر:
حاج آقا ستایشگر فرمودند:" آیت الله میانجی،روزی به من فرمودند: "که در قنوت نماز صبح،این آیه را که در آخر سوره ی فرقان آمده است،بخوان تا خداوند اولاد و فرزندان تو را صالح نماید؛و آن دعا این است: <<ربنا هب لنا من أزواجنا و ذریاتنا قرة أعین و اجعلنا للمتقین إماما>>(فرقان،آیه ی ۷۴)" "

منابع:
۱- اسوه ی پارسایان،صادق حسن زاده ،ص۵۳
۲- سالنامه ی شهدای گمنام۱۳۸۹،ص۱۶۶


مطالب مرتبط:

 

یارِ مُ کوچنه؟!

  

جمعه شب که مصادف بود با ۱۲/۹/۸۹ قبل از شروع شدن سریال مختارنامه،قلم و کاغذ رو برداشتم تا که شاید شعری بلغور کنم آخه از آخرین شعری که گفتم مدت زیادی میگذشت...همون طور که شعرای عزیز میدونند اولّین شرط شعر گفتن،سرازیر شدن حس و موضوعی است که میخواهی براش شعر بسرائی.

اینجانب به شخصه،در ابتدا از خودم میپرسم برا چه چیز میخوای شعر بگی؟و بعد قالبشو انتخاب میکنم.دوبیتی ها بیشتر برا ترانه گفتنه ولی رباعی ها برای من،یه جور دفتر خاطرات میمونه که موضوع یا اتفاقی رو در قالب دوبیت به نظم در میارم.

نمیدونم چرا،ولی یه مرتبه یاد سن خود افتادم که تازه از 25 گذشته،یعنی ربع قرن،و دیگه اینکه هنوز متأهل نشده،برخی از موهای سرم،شیری(سفید) شده اند.

 تاریخ تولد اینجانب:

شنبه  = 20/7/64
12  اکتبر  1985
27 محرّم 1406

خوشحالم که توی ماه ارباب حسین(ع) به دنیا اومدم و اوّلین گریه ی من،توی محرم به گوش رسید...

سال:  گاو
سمبل ماه: ترازو  
نام ماه در ایران باستان: مثره (عهد و پیمان)

مناسبتها:

  • روز بزرگداشت حافظ شیرازی (سال 685 )
  • روز جهانی اسکان معلولان و سالمندان (سال 1359)

اینجانب،معتقدم که جفت ایده آل هر شخصی رو قبل از توّلد تعیین کرده اند و در مسیر زندگی حتماً سر راه آدم قرارش میدن که البت این به خود فرد بستگی داره که به موقع اونو بشناسه و بدستش بیاره یا اینکه با تنبلی از دستش بده.

بنابراین مقرر شد که شعرم تو مایه های طنز و با موضوعیت "بال پرواز" باشه...

بنده به زوجین،به دیدِ دو بال پرواز نگاه می کنم که با هم و دوشادوش هم به هدفی که خود تعیین می کنند،حرکت می کنند...همسر من بسان بال پروازم می مونه که منو باید به کمال نزدیک و نزدیکتر کنه...و چون تنها تشخیص دهنده ی اون،مالک اسرار غیبه،گفتم از خودش می پرسم ولی پیشاپیش بهش گفتم:

"بهم نگو فعلاً صبر کن"

سه مصرع اوّل راحت تشریف فرما شدن ولی هر کاری کردم وزن مصرع آخر تکمیل نشد...بنابراین کاغذو انداختم کنار و به همراه بچه های خوابگاه نشستیم پای سریال مختار...همین که سریال تموم شد برا اینکه زمزمه ی لالائی و تیزر آخرشو نشنوم زود تلویزیون رو خاموش کردم(آخه صدای زنه) و بالطبع با این کارم،به طور محترمانه،به بچه های اتاق گفتم: "لطفاً گورتون رو گم کنید!"

دوباره کاغذو برداشتم و چندین بار،سه مصرع قبلی رو زمزمه کردم که یکهو مصرع چهارمی،که اتفاقاً سؤالی بود،بر زبانم جاری شد و از چشام برقی جهید آخه این همون مصرع آخر بود که با استفاده از یه کلمه ی زابلی تکمیل شده بود.

 

یارِم کجاست؟

 

ربـعِ قرن از مـن گذشته،ای خـدا

موی من شیری بگشته،ای خـدا

با مـن از صـبـر و شـکـیبائـی نگو

یارِ من أگجَ نشسته،ای خـدا؟ 

رباعی از حسن بهگام / جمعه 12/9/89 / ساعت 23:05

اگجَ: کجا (در گویش زابلی=?akja)
کوچنه؟:
کجاست؟ (در گویش لری=?coochene)
مُ:
من (در گویش لری=mo)


یه سؤال:
تو رو زیر نظر دارم ولی مطمئن نیستم که تمامی شرایط منو قبول داشته باشی!...و اینکه بر فرض محال،شرایط منو داشته باشی،از کجا بفهمم که دلِ تو هم پیش منه و حاضری بال پروازم بشی؟!


دل نوشته هایم:

 

رمضان و عجل لولیک الفرج!

 

 

9شهریور 88 که مصادف بود با دهم رمضان،بهم گفت که: "به دوستام گفتم...بهم خورده!" تا حال،حدوداً یک سالی میشه که طعم بندگی خداوند رو بیشتر چشیده ام.

 

ناشکری به مخلوقش نیست ولی چون هیچ کار "هو" بی حکمت نیست بنابراین این اتفاق رو به فال نیک گرفتم و کلی شاکر اویم،زیرا بعد از هر شکری یک شکر دیگه بر ما واجب میشه و اونم اینه که به ما توفیق شکر کردن رو داده و خلاصه این قصه ادامه داره تا مثبت بینهایت...و این اشتباهه که برا شکر،اندازه ای متصور بشیم،مثل کسائی که میگن: "خدایا صد هزار مرتبه شکرت" و یا به قول مادرم که میگه:

" از این جا تا خونه ی خدا شکرت!"

 

 

114- برترین شکر

 

برترین شکـر خداوند شکر شکرش کردن است

 

چونکه او باشد خداوند دل ز غیرش کندن است!

 

تک بیتی از حسن بهگام / یکشنبه(شانزدهم رمضان) 15/6/88 / ساعت 48/11

 

قبل اینکه ماه رمضون بیاد،یه دلشوره ی خاصی برای آدم حاصل میشه از این جهت که نکنه مشکلی پیش بیاد و نتونم کل 30روز رو روزه بگیرم،نکنه شبای قدر بیاد و نتونم اونارو درک کنم،نکنه پاک نشده ازش بگذرم و نکنه های دیگه...و این قصه تا افطار روز اوّل ادامه داره تا اینکه چشم باز میکنی و میبینی که به سرعت برق و باد،رسیدی به روز ششم اون،یعنی امروز سه شنبه 26 مرداد 89.

 

شمارو نمیدونم ولی از پریروز تا حالا خیلی ناراحتم که چرا به این سرعت،روزای رمضون داره سپری میشه و انگار نه انگار که توی تابستونم و اونم توی شهری به گرمی زابل.

 

امروز اینجا اذون صبح حدودای ساعت 25/4 گفته شد که البته برای من فرقی نمیکه،چون اهل سحری خوردن نیستم و خیلی که هنر کنم یه لیوان آب میزنم به بدن.آخه سحری خوردن مستحبه و خیلی تأکید شده و دیگه اینکه تا توی روز تشنه نشم...ولی از اون ور دلتون بسوزه که حدوداً ساعت 25/19 اذون مغرب گفته میشه و این یعنی حدوداً 45 دقیقه زودتر از تهران و 1ساعت تا شهرای غربی کشور.

 

برای من رمضون ماه قرآن،ماه مهدی فاطمه(س) است،چون در این ماه که ماه ولایته در شب قدرش قرآن دوباره نازل میشه...چرا تعجب کردی؟!

 

قرآن به دو صورت دفعی(آنی) و تدریجی بر قلب نازنین نبی مکرم اسلام،حضرت محمد مصطفی صل الله علیه و آله و سلم،نازل گردید و این را هم شنیده ای که قرآن برای همه ی زمانهاست و گرد کهنگی بر اون وارد نمیشه و دیگه اینکه آیات مبارک قرآن چندین لایه و تفسیر داره به گونه ای که در خود قرآن به این لایه لایه بودنش اشاره شده و بازم میدونی که... " تأویل بعضی آیات،هنوز محقق نشده؟! "

 

با این تفاسیر در شب قدر اون تأویل هایی که توی هر سال نمایان میشه رو باید بر قرآن ناطق یعنی امام معصوم هر دوره و در حال حاضر،آقامون مهدی فاطمه(عج) ساری و نازل کنند...گرفتی مطلبو؟!

 

روایت های بسیاری برا اون عزیز نقل شده که در ایام خاصی تشریف فرما میشن از جمله اینکه گفته اند:

 

"در روز عید نوروز ظهور میکنه،زمان ظهورش روز جمعه است و ..."

 

 

امام صادق (ع) فرمودند:

 

" ای معلی! نوروز همان روزی است که خداوند در آن از بندگانش پیمان گرفت که او را به یگانگی بپرستند،بی آنکه شریکی برای او بگیرند.

 

نوروز همان روزیست که پیغمبر(ص) برای امیرالمؤمنین(ع) در غدیر خم بیعت گرفت و مردم اقرار به ولایت او کردند و خوشا برآنکه بدان ثابت ماند و وای بر آنکه آنرا بشکند.

 

روزی است که رسول خدا(ص) را به وادی جن فرستاد تا از آنها پیمان ستاند.

 

و روزی است که به اهل نهروان پیروز شد و ذواثدیه را کشت.

 

و روزی است که قائم ما خاندان،ظهور کند با کارگزاران، و خدایش به "جدال" پیروز گرداند و او را بر کناسه ی کوفه ، به دار زند.

 

هیچ نوروزی نیاید جز آنکه ما در آن توقع فرج داریم،زیرا آن از روزهای ماست که پارسیان نگه داشتند و شما آن را گم کردید..." [منبع حدیث: ۱ - ۲ - ۳]

 

تا اینجا ثابت شد مولامون باید ظهور کنه ولی این موضوع چه ربطی به این ماه داره...؟!

 

ربطش به اینه که...در این ماه به روزه داران عزیز تضمین داده اند که دعاتون مستجابه...آخه میگن رمضون ماه قرآن و استجابت دعاست...

 

الخواهش:

بیا و در وقت سحر و بالاخص در وقت افطار که میخوای با بسم الله و 3عدد خرما روزه ات رو باز کنی، اولّین دعاتو برا ظهور مهدی فاطمه(س) خرج کن و یقین داشته باش که اگه با دعای تو،در امر فرج سهیم باشی از دعای اون عزیز نیز بی نصیب نخواهی شد...

 

 

۱۱۴- ماه ضیافت

 

خداوندا تـوئی صاحـب کرامت

 

در این ماهی که هست ماه ضیافت!

 

در رحمت گشـا بـر مـا،مریضان

 

رسـان آقـای مـا بـهر عـیادت

 

دوبیتی از حسن بهگام/یکشنبه(شانزدهم رمضان) 15/6/88/ساعت 33/17

 

شادی قلب نازنینش بفرست 14صلوات باحالJ

 


منابع:

1- روایت از "معلی بن خنیس" وارد شده در بحارالانوار

2- ویژه نامۀ نوروزی امین جامعه/ص7 /از فاطمه عباسی سلیجردی

3- www.aminejameeh.ir


دل نوشته هایم:


 

یار من کیه؟!

 

تـرانــه خـونـدم تــو کـوچـه
مـنــیــکـه دارم یـک بــونــه

کـه عاشـقـم دلـبـر میخوام
ازون بــدیـن یــک نـیشونــه

یـــکــی ز دیــگـر پـرسـیــده
چه شدکه اون هی میخونه؟!

بــگـــو کــه اون دلـبــر کـیــه
بــشــر بـگـو بـی چـک چونه؟

اگــر نـمــیـگــی نـامـش رو
چــرا تـو خـونـدی مـستونه؟!

بــرای ایـن دل مــی خــونـم
کــه آخــرش شــد دیــوونـه

اگـرچـه اون هـی می گیـره
ولــی بــه یـادش می مـونـه!

همی به خود هردم می گم
چـــرا دلـــت سـرگـردونــه؟!

تو گر که خـواهـی فـردی رو
بـه مـن بـگـو اون می دونه؟

بـگـم بــرات چـون می دونم
تــو هـم دلـت شـد ویـرونه!

از ایـن کــه رازم مـی دونـه
روم بــه ســویـش حـیـرونه

خـــلاصـــه گـــویــم رازم رو
کـه یــار مــن ، ؟؟؟؟ جـونـه

قطعه از حسن بهگام/  مرداد 81

 

من بگفتم یا حسین

 

 

سال 77 در مقطع سوم راهنمائی و در مدرسه ی نمونه دولتی جوادیه مشغول به تحصیل بودم.دوران راهنمائی بچه ای بیش از اندازه فعال بودم که به طرق مختلف از جمله بازی فوتبال،انرژی خود را تخلیه  می نمودم.

 

چون تو بازی خیلی خطا می کردم و بعد حق به جانب مدعی می شدم که خطا نبوده،بچه های محله بهم می گفتن:

                "بهانه نمکی"،یعنی زیاد بهونه و دبه درمیاری.

 

عصر یکی از این روزا در حالیکه با بچه ها جلوی مغازمون جمع شده بودیم،شروع کردیم به بازی.بازی از این قرار بود که یه نفر بین دو تا از پایه های سایه بون جلو مغازه،به عنوان دروازبون بایسته و بقیه به سمتش شوت بزنند.

 

در حین پنالتی زدن بودیم که ...

ادامه مطلب |  

کارهای فارغ التحصیلی دانشجویان را در قبال دریافت

 

 حق الزحمه ای توافقی ، انجام می دهیم.

 

 

افرادی که تمایل دارند در وقت و هزینه ی خود صرفه جوئی کنند،با شماره ی زیر ...

 

بهگام:  ؟؟؟؟ 957 0915

http://SagharShapal.blogfa.com

 

 

نکته: ما هم دانشجو هستیم که میخواهیم در ازای کاری،مقداری از هزینه های خود را تأمین کنیم.

 

برا ورود به وبلاگم ، توی گوگل بنویس شپلستان و اینتر بزن

 

این پیشنهاد بیشتر به درد کسانی میخوره که ...

1- این ترم فارغ التحصیل می شوند ولی مجبورن ترم بعد برای انجام کارای خود مراجعه کنند.

2- به مقطع بالاتر رفته اند ولی بنا به درخواست دانشگاه جدید نیاز به ارسال مدارکی خاص را دارند.

3- سربازی را تمام کرده اند ولی می خواهند بدون مراجعه به دانشگاه و تنها با ارسال کارت پایان خدمت،اصل یا کپی مدرک خود را دریافت کنند.

4- مقداری از کارهای خود را انجام داده اند ولی نمی توانند بیشتر از این صبر کنند و باید برای امری خاص برگردند.

به طور مثال وقتی همه ی امضاها را گرفتید مدتی طول میکشه تا دانشکده های مربوطه،پرونده ها را بررسی و به آموزش کل ارسال کنه.

5- دوستی از شما خواسته که کارهای او را انجام بدید ولی وقت ندارید.

6- ولی اگه خودت انجام میدی یا اینکه دوستی داری که کارهاتو برات انجام میده،چه بهتر!!!

 

 

پس دهانتو با 3 صلوات ،خوشبو کن.

 

توصیه:

ممکنه الان نیازت نباشه ولی شاید بعداً موردی پیش اومد که مایل بودی فردی کارهاتو انجام بده،بنابران شمارۀ بالا را ذخیره کن.

 

نکته ی ویژه:

هزینه ی توافقی را بعد از اتمام کارای شما و هنگام پست کردن،از شما می گیریم.

 

                                      یا علی و التماس دعا


التوجه:

عزیزان با این کار دارم یه لقمه نون حلال در میارم بنابراین ان شاءالله این تبلیغ را تا مدتی چند در اوّل وبلاگم میبینید.

این بدین معناست که اگه مطلب جدیدی در وبلاگم بذارم در زیر این پست مطلب قرار داده میشه،پس نکنه وقتی وبلاگمو باز کردی و باز اینو دیدی،زود وبلاگمو ببندی؟

 

زحمت بکش و به مطالب زیرین نگاه کن.

 

گریه نکن

سلام
خشی یا بهتر؟! انشاءالله که خش بهتری.ممنون که به وبلاگ خودت سر زدی.اگه دانشجو هستی بهم بگو: ...

"مگه امتحاناتت شروع نشده که اومدی و داری وبلاگ منو دید می زنی"

دو امتحان اوّل من روز دوشنبه( ۲۴/۳/۸۹ ) است،ساعت ۸ صبح زبان تخصصی و ساعت ۱۰ فیزیک۲.بنابراین اگه بیکاری و حال داری برام دعا کن تا این دوتای اوّلی رو تو گوششون بزنم تا منم با خیال راحت  بیام و برات مطلب بذارم.
دعا بهانه بود،گرفتی مطلبو...؟
آفرین به این هوشت،اگه ترشی نخوری شاید یه چیزی بشی.
درست حدس زدی...

یعنی اینکه تا پایان امتحانات انتظار نداشته باش که بیام برات مطلب بذارم،یا اینکه به نظرت پاسخ بدم.خیلی که هنر کنم هر از گاهی میام و نظر دوستان را تأیید می کنم ولی به دلیل اینکه رشته ی ریاضی محض یه نموره!!! سخت تشریف داره،تا روز ۳۰ خرداد که آخرین امتحانمه(جبر۳) دوری منو تحمل کن.
چرا ناراحن شدی؟بابا گریه نکن این ۱۰ روزه هم زود سپری میشه!

ضمناً پشت سر من نگی...

خدا حافظی کردی،یک جوری که انگار دیگه بر نمیگردی

دوست من:
بعد از خوندن این مطلب در نظر سنجی "دوس داری از کدام مورد بیشتر بنویسم؟" شرکت کن و برا شادی قلب نازنین مهدی فاطمه(عج) ۱۴ صلوات بفرست.

 

معلّم

مـرا بـاشـد مـعـلّـم مـشعـل نور

گر او نبوَد بباشم همچو یک کور

خدایـا باش یارش در هـمـه حال

که تا باشـم ز نـورش دیده پر نور

دوبیتی از حسن بهگام / ساعت ۱۲/۲۱ / دوشنبه ۱۱/۲/۸۵

ساعت ۱۰ کلاس فیزیک۲ داشتم ولی خدارو شکر استاد صحبت زاده تشریف نیاوردن.بنابراین فرصت را غنیمت شمرده تا در این روز گرامی،یاد و خاطره ی معلّمای عزیزم و نیز استاد گرانقدر شهید مطهری(ره) را گرامی بدارم.

از همین پست مطلب سلامی گرم میفرستم به تمامی معلّمان دوران تحصیلم و آرزوی سلامتی و عاقبت بخیری برای خود و خونوادشودن دارم.انشاءالله سر فرصت مقتضی اسم تک تک اونارو در ادامه ی همین پست مطلب میارم. 

 

شپل یعنی چی؟!

 

با سلام خدمت تو که الان داری این پست رو می خونی. توی این چند وقت با سؤالاتی از دوستان روبه رو شدم که بر خود لازم دانستم به آنها جواب بدم.

۱- شپل(shapal) یعنی چی؟
شپل در زبان عامیانه ی خیلی از شهرها از جمله خراسان و سیستان و بلوچستان، به شخص شلو ول، وارفته، خنگ و دستو پا چلفتی اطلاق می شود. امّا در زبان محلی ما لُرها بیشتر به آدامای تُپل مُپل و کسایی که لُپای بزرگی جهت کشیده شدن دارن، میگن شپل.

نکته: در زبان اینجانب، شپل یعنی جیگر.

۲- چرا وبلاگت شلوغ پلوغه؟
هر کسی در ساخت وبلاگ اهدافی داره و من نیز از این قاعده مستثنی نیستم. همان طور که در زیر عکسم توضیح داده ام، در این وبلاگ سعی کردم با آوردن مطالبی به درد بخور، تورو وادار به فرستادن حتّی یک صلوات کنم تا شاید اگه آقا اومد و گفت:

"شپل! تو برا ظهور من چکار کردی؟"

بهش بگم: "ادامه ی مطلب"

ادامه مطلب |  

یا من یا مادرت؟!

اومدم زن بگیرم تا با عمل به سنت پیامبر(ص)،نصف دینمو کامل و آه شیطون لامذهبودر بیارم که به شرطی بس ناجوانمردانه و غیر منطقی از طرف خونواده ی ساغر برخوردم.

التوجه : ساغر اسم شخص خاصی نیست ولی در شعرام معشوقمو با این نام خطاب کرده و می کنم.

خیانت

خـیانت در امانـت کـرد سـاغر

مـرا غـرق شکایت کرد سـاغر

جفایش بـد جفائی بود ای داد

خدا دانـد عداوت کرد سـاغر

دوبیتی از حسن بهگام/ساعت ۱۲/۱۴ / دوشنبه ۱۳/۴/۸۴

شرط ناجوانمردانه:
بهم می گن باید تعهد بدی که هرگز دخترمونو نبری "دهدشت". البته باباش لطفیدن و گفتن نمیگم هرگز نرو...بلکه میتونی سالی یکی دو ماه یا بیشتر بری دهدشت و بمونی ولی فکر اینکه محل زندگیت اونجا باشه،را از سرت بدر کن تا دخترمو بهت بدم...

منم گفتم: ...

ادامه مطلب |  

فلش 8 گیگ و راهیان نور زابل

 

از اواسط فروردین ۸۸ تا کنون نرفته ام دهدشت(دِیَشت=deyasht) امّا اگه خدا بخواد ایام عید دارم میرم دهدشت ولی نه از مسیر همیشگی.

 

مسیر زابل به دهدشت:

برا رفتن به دهدشت قبل ازظهر،از زابل بسوی زاهدان حرکت کن.(فاصله ی این دو شهر 3 ساعت است).

اونجا بلیط شیراز را بگیر ولی هر چه زودتر بهتر، آخه اگه شب برسی به پلیس راه نصرت آباد باید چند ساعتی معطل بشی.

در خوشبینانه ترین حالت 16 تا 17 ساعت بعد به دیار گل وبلبل شیراز میرسی.

در مسیر زاهدان-شیراز از دل شهرهایی چون بم - ماهان - کرمان - بردسیر - سیرجان - نی ریز - استهبان - سروستان و ... عبور میکنی.از شهرای کرمان سر سبزترینش سیرجانه که البته داشتن پتو در حین عبور از این شهر الزامیه آخه کمی تا قسمتی ابری سرده.

وقتی در ترمینال بین المللی کار اندیش شیراز پیاده شدی با تاکسی میری ترمینال امیر کبیر و از اونجا بلیط مستقیم دهدشت را بگیر.اگه اتفاقی نیفته 5.۵ الی 6.۵ ساعت بعد در بلادشاپور(دهدشت) پیاده میشی ...

ادامه مطلب |